کمتر جریان سیاسی در جهان را میتوان یافت که بهاندازه اصلاحطلبان ایرانی دچار تناقضهای فکری، تضاد در پایگاه اجتماعی، و بیریشگی ایدئولوژیک باشد. جریانی که از کمونیستهای دوآتشه تا لیبرالهای افراطی، از آتئیستهای دینستیز تا فقهگرایان سنتی، از فمنیستهای رادیکال تا طرفداران احکام شرعی درباره زنان را در خود جای داده است.
شاید بتوان همانند روانکاوان، که ریشه بحرانهای فردی را در کودکی جستجو میکنند، تناقضات اصلاحطلبان را نیز در گذشته متلاطمشان یافت. در دهههای ۴۰ و ۵۰، زمانی که موج روشنفکری چپگرا از فرنگ به ایران رسیده بود، این جماعت با هدف عقب نماندن از مد روز، تلاش کردند مارکسیسم و لنینیسم را از دل قرآن و احادیث استخراج کنند. و همانها، پس از فروپاشی شوروی، این بار لیبرالیسم و آموزههای پوپر را از همان متون مذهبی بیرون کشیدند.
در دهه ۶۰، از همان منابع دینی برای اجبار حجاب زنانه توجیه شرعی تراشیدند؛ بیست سال بعد، که گفتمان حقوق زنان در جامعه غالب شد، همان متون را مأخذی برای دفاع از فمنیسم اعلام کردند. این فرصتطلبی مستمر، در هر دهه عدهای از جوانان و روشنفکران را به این جریان جذب کرده است.
طی این سالها، تازهواردان اصلاحطلبی معمولاً به سه دسته تقسیم شدهاند:
- آنهایی که با نزدیکی به جریان، صاحب منافع سیاسی یا اقتصادی شدهاند و خود بخشی از همین جماعت رنگارنگ شدهاند.
- کسانی که با برخی گعدهها و چهرههای جریان احساس نزدیکی فکری داشتهاند و از این طریق نیاز به احساس منتقد بودن را ارضا کردهاند.
- و آنان که پس از مدتی، متوجه فریب خوردن از یک پروژه کلاهبرداری سیاسی شده و از این جریان رویگردان شدهاند.
امروز اصلاحطلبی بیش از هر چیز به خمرهای شباهت دارد پر از رسوبات فکری دهههای مختلف: از کمونیسم دهه چهل، تا اسلامگرایی دهه پنجاه، لیبرالیسم دهه شصت، چپگرایی پستمدرن دهه هشتاد، و نیهیلیسم لیبرتارینی دهه نود. آنان با چسباندن مفاهیم متضاد از «سرمایه» مارکس تا «تحریرالوسیله» خمینی و از «جامعه باز» پوپر تا «شیعه، یک حزب تمام» شریعتی، همواره در پی خلق توجیهی تازه برای ادامهی حیات جمهوری اسلامی بودهاند.
به اقتضای زمان، گاه چپگرایان را از خمره بیرون میکشند تا نقش منتقد دموکراسیخواه را بازی کنند، و زمانی دیگر راستگرایان را علم میکنند تا در رسانههای خارج از کشور، تصویری «متمدنانه» از نظام ارائه دهند.
فراتر از تضادهای درونجناحی، اصلاحطلبان یک ویژگی مشترک دارند: وفاداری به بقای ساختار. آنها ذینفع دزدسالاری مافیایی حاکماند و در عین حال با برخورداری از طیفی متنوع از چهرهها، مأموریت دارند چهره نظام را نزد مردم و غرب نرمال جلوه دهند.
از رسانههای داخلی و بودجههای ناشی از پولشویی و قاچاق تا قديمیترین تیمهای امنیتی درون جمهوریاسلامی، همه در خدمت فروش دوباره این متاع پوسیدهاند. اما با همه رنگارنگیشان، یک خط قرمز درون این خمره همواره پا بر جاست: نفی کامل پادشاهیخواهی. جریانی که از ابتدا خواهان براندازی ساختاری جمهوری اسلامی بوده و امروز به گفتمان غالب در جامعه بدل شده است.
اینجاست که «ابطال این سحر سیاسی» تنها در گرو یک خواست شفاف است: پرسش از اصلاحطلبان درباره «بودن یا نبودن جمهوری اسلامی». جایی که دیگر امکان دوپایگی میان مردم و حاکمیت وجود ندارد و همه نقشههای مزورانه آنها، در این نقطه شکست میخورد. زیرا تمامی این جریان از رادیکالترین تا نرم ترین چهرههایشان، در دفاع از آنچه در سال ۵۷ و با نام انقلاب بر سر ایران آمد، کوچکترین تردیدی ندارند.
آغاز این شکست در برابر دوگانه صریح و واقعی، در دی ۹۶ بود، جایی که مردم با شعار “اصلاحطلب، اصولگرا، دیگه تمومه ماجرا”، “دشمن ما هنینجاست، دروغ میگن امریکاست” و مهمتر از همه “رضاشاه روحت شاد” پایان بازی را اعلام کردند. در ادامه، حرکت دختران خیابان انقلاب، ضربهای جدی به اصلاحطلبان وارد کرد. تاجزاده در واکنشی که بیشتر به سردرگمی شبیه بود، پیشنهاد کرد زنان معترض “با حفظ حجاب” اعتراض کنند!
در آبان ۹۸ هم آنها مانند دی ۹۶، به دلیل اینکه امکان وسط بازی وجود نداشت، مجبور شدند در جای واقعی خود، یعنی صف حامیان رژیم و رو در روی مردم بایستند.
اما در خیزش ۱۴۰۱، اصلاحطلبان بار دیگر تلاش کردند خود را با پوشش شعار زن زندگی ازادی، به صفوف اول مردم برسانند. ولی جامعهای که شعار دانشجویانش “نه اینوری، نه اونوری” و کنش دانشآموزانش “عمامه پرانی” بود، دیگر اجازه نمیداد اعتراض به حجاب به جای مطالبه براندازی بنشیند.
امروز هم در شرایطی که جمهوری اسلامی در آستانه سقوطی بیسابقه قرار دارد و هزینه دههها شرارت منطقهایاش را نیز به مردم ایران تحمیل کرده، اصلاحطلبان بار دیگر به میدان آمدهاند. آنها که در بهترین حالت، مُحلّلان این نظاماند، هر بار که جامعه تصمیم به «طلاق» از این ساختار گرفته، با وعدههای تغییر و چهرهای بزکشده برگشتهاند تا بهطور موقّت رابطهای که دیگر معنایی ندارد را بازسازی کنند و این بار با پنهان شدن پشت نام فردی که حتی اگر نخست وزیر خمینی و متهم جنایات دهه شصت هم نبود، به دلیل مشکلات ناشی از کهولت سن، اصولا توان تصمیمگیری درست را نیز از دست داده میخواهند جای بدنه حاکم را بگیرند، نه برای تغییر رژیم، بلکه برای نجات آن. این بار هم اسم رمز پروژه بجای “اصلاح” و “تغییر” واژههای دستمالی شده قبلی، “رفراندوم” است. رفراندوم وفاداران به آرمان ۵۷!
توهمشان این است: همانطور که زمانی با موج مارکسیسم، روزی با موج اسلامگرایی و روزی با موج توسعه اقتصادی لیبرال بالا آمدند، حالا هم میتوانند موج براندازی را مصادره کنند و جامه اصلاح را بر تن آن کنند.
اما جدا از اینکه این لباس اصولا قابلیت پوشانده شدن به تن براندازی را ندارد، مردم ایران نیز چندین سال است که تصمیم خود را گرفتهاند و این را در انتخاباتهای اخیر نیز فریاد زدهاند: این بار این طلاق، بازگشتناپذیر و بینیاز از محلّل است. در این مرحله، نه تعویض چهرهها، نه رنگ کردن نمای ظاهری، و نه آوردن سیاستمداران نرمگو و لبخندزن، دیگر مشروعیتی برای این نظام نمیخرد. این بار با موجی روبهرو هستند که ماهیتش نفی کل جمهوری اسلامی است.