آینده جمهوری اسلامی تیره و تار به نظر میرسد. دیگر هیچ راه عزتمندانهای برای نمایندگان عزتمندی و خودکفایی باقی نمانده است. آنچه امروز بیش از هر زمان دیگری دیده میشود، تکیه بر خبرسازی، ایجاد تعلیق، دمیدن امیدهای واهی و نمایشهای اصلاحطلبانه و شعارهای زیباست. نظامی که خود را آخرالزمانی میبیند، چشم به معجزهای ناگهانی دوخته است؛ رخدادی پیشبینیناپذیر که او را از این بنبست سیاسی-نظامی برهاند و معادلات را به سودش تغییر دهد.
اما سیاست و حکومتداری عرصه بخت و اقبال نیست؛ صحنه خرد، برنامهریزی و تصمیمگیری عقلانی است. هرچه فاصله با عقل سرد و منطق بیشتر شود، تزلزل و ناپایداری جای ثبات و انسجام را میگیرد.
جمهوری اسلامی در آغاز سیاست خارجی خود را بر شعار «نه شرقی، نه غربی» و اتکای مطلق به توان داخلی بنا نهاد؛ نوعی استقلالطلبی مبتذل که در نهایت به راهبرد اساسی کشور بدل شد. اما امروز همین رویکرد، نظام را به مخمصهای ترسناک کشانده و آن را بیپناه کرده است.
با قاطعیت میتوان گفت جمهوری اسلامی هیچ شریک استراتژیکی ندارد؛ زیرا اساسا فاقد شرط بدیهی آن، یعنی «دولت بودن» است. قدرتهای جهانی بهخوبی میدانند معامله با کشوری که رئیسجمهورش عملا نقشی نمایشی دارد و هیچ اختیاری در تصمیمگیری ندارد، پرریسک است. چرا که در این نظام، تصمیمات فراقانونی اصل است و میتواند سرنوشت هر توافقی را در یک شب به کلی نابود کند.
سایه جنگ دوم با اسرائیل و اجرایی شدن «مکانیسم ماشه» سایه سیاه سنگینی بر سیاست خارجی جمهوری اسلامی افکنده است. حمله اخیر اسرائیل به قطر نشان داد که برای اسلامگرایان مسلح، نه تونلهای زیرزمینی و نه هتلهای لوکس، همچون گذشته، امن نیست. این عملیات با وجود آنکه موجی از محکومیتهای بینالمللی را در پی داشت، اما در لایههای زیرین پیام مهمتری را منتقل کرد. سوخترسانی هوایی جنگندههای اسرائیلی توسط تانکر انگلیسی و سکوت معنادار آمریکا نشان داد که عزم غرب برای ریشهکن کردن اسلامگرایی سیاسی و تروریسم اخوانی بسیار جدی است.
در مقابل، جمهوری اسلامی تلاش کرده است این حمله را دستاویزی برای تحریک نوعی اتحاد عربی علیه اسرائیل قرار دهد. اما با توجه به شکاف عمیق میان محور عربستان–امارات و قطر، شکافی که پیشتر در بحران سال ۲۰۱۷ آشکار شد. روشن است که یک حمله محدود نمیتواند این معادلات را دگرگون کند. آنچه باقی میماند، انزوای بیشتر ایران و تداوم روندی است که نه تنها دست آن را در سیاست خارجی بستهتر میکند، بلکه هرگونه امید به ائتلافسازی پایدار را نیز به شدت کاهش میدهد.
از سوی دیگر، دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی در تلاش است تا نظر غرب را جلب کند؛ او می خواهد با تعیین مکان و حجم اورانیوم غنیشده و همچنین فراهمکردن امکان بازرسیهای مداوم آژانس از تاسیسات هستهای، سطح تنش را کاهش داده و اروپا را متقاعد سازد تا اجرای مکانیسم ماشه را به تعویق بیندازد. این اما بازیای خطرناک و پیچیده است؛ تلاشی که میتواند آخرین کارتهای باقیمانده جمهوری اسلامی را نیز بسوزاند و حتی بر اساس گزارشهای آژانس، زمینه حملهای دوباره را فراهم کند.
به همین دلیل، طیف رادیکال درون نظام نگاهی بدبینانه به این روند دارد. آنان معتقدند که این مسیر جمهوری اسلامی را بیش از حد قابل پیشبینی و قابل مهار میکند. در مقابل، پیشنهاد میدهند با خروج از معاهده NPT ابتکار عمل را به دست گرفته و با غیرقابلپیشبینی کردن رفتار هستهای، دست بالا را در برابر غرب حفظ کنند.
آمریکا و اسرائیل و در ماههای اخیر بهویژه پس از جنگ ۱۲ روزه آلمان و انگلیس بهخوبی دریافتهاند که جمهوری اسلامی، یا به بیان دقیقتر ساختار روحانیت شیعه، اساسا گزینه قابل مذاکرهای نیست. دلیل این بیاعتمادی نهتنها تجربههای گذشته، بلکه ماهیت ایدئولوژیک نظام است؛ ایدئولوژیای که برای فرار از بنبستهای سیاسی و امنیتی، دروغگویی را ابزاری مشروع میداند. تجربه توافق برجام بهخوبی این واقعیت را آشکار کرد که جمهوری اسلامی بهظاهر پای میز مذاکره آمد، اما اسناد بهدستآمده توسط اسرائیل نشان داد انگیزهها و فعالیتهای هستهایاش بهسوی ساخت سلاح اتمی جهتگیری داشته است.
در همین حال، پروژهای بزرگتر برای تغییر نقشه سیاسی خاورمیانه آغاز شده است؛ پروژهای که در قالب حقوقی «پیمان ابراهیم» پیگیری میشود. با این حال، روشن است که این طرح بدون در نظر گرفتن ایران هرگز پایدار نخواهد ماند و همه هزینهها و سرمایهگذاریهای انجامشده را بر باد خواهد داد. در چنین فضایی، شاهزاده رضا پهلوی با طرح «پیمان کوروش» این واقعیت را به نمایش گذاشت که هیچ صلحی در خاورمیانه بدون حضور و مشارکت ایران به سرانجام نخواهد رسید.
جنگ، مکانیسم ماشه و آینده جمهوری اسلامی