ملی‌گرایی لیبرال; اخلاق

پرهام لطفی- اندیشکده مسائل ایران

در متن‌های گذشته درباره‌ی ملی‌گرایی لیبرال، حول دو مفهوم «انسان ایرانی» و «فرهنگ ملی» صحبت شد. هدف از این دو متن، نشان‌دادن انسان به‌عنوان موجودی رشد‌یافته در بستری فرهنگی و ارائه نگاهی زمینه‌مند به او و ارزش‌هایش بود. در واقع، انسان ایرانی که عضو ملت ایران است، مضاف بر ویژگی‌های جهان‌شمول، تعهدات اخلاقی نسبت به اجتماعی که در آن رشد یافته است نیز دارد. این تعهدات، که از هویت او و پیوستگی‌اش به ایران نشات می‌گیرد، عاملی مهم در شکل‌گیری روندهای اخلاقی است.
حتما این ضرب‌المثل را شنیده‌اید که می‌گوید: «چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.» ضرب‌المثل انگلیسی هم‌معنایی نیز وجود دارد که می‌گوید: «charity begins at home» که ترجمه‌ی تحت‌اللفظی آن می‌شود: «نیکوکاری از خانه آغاز می‌گردد.» اما منظور چیست؟ چرا ما باید نوعی جانبداری از خود، خانه‌ی خود، کشور خود و ملت خود داشته باشیم؟ چرا این نگاه باعث آشفتگی ذهن خیلی‌ها می‌شود؟ و در نهایت، چرا برخی فکر می‌کنند جانبداری و تاکید بر عضویت در ملت، نگاهی غیراخلاقی است؟
بحث را با عبارتی از آیزایا برلین آغاز می‌کنم:
«ما فقط از کار کسانی شرمنده می‌شویم که با آن‌ها ارتباط نزدیک داریم؛ مانند اعضای جامعه‌ای خاص که به آن تعلق خاطر داریم. از کار بیگانگان ممکن است ناراضی باشیم، اما احساس شرم نمی‌کنیم.»
آن چیزی که افراد را در یک اجتماع نسبت به هم موظف می‌سازد و انتظار رفتار اخلاقی از آن‌ها ایجاد می‌کند، پیوندخوردگی آن‌هاست؛ یعنی دقیقا این باور که ما به یک ملت تعلق داریم و وجود آن ارزشمند است. برخی گمان می‌کنند مبنای اخلاق، همدلی و دوست‌داشتن است؛ حال آن‌که این فرض نادرست است. افراد یک ملت نمی‌توانند نسبت به تمام اعضای آن احساس همدلی داشته باشند یا همه را دوست بدارند؛ این فرض حتی در یک خانواده چهار نفره نیز به‌سرعت نقض می‌شود، چون ممکن است همدلی و علاقه‌مندی نسبت به یک عضو، به دلایل گوناگون، از سایر اعضای خانواده بیشتر باشد. اما آن‌چه میان آن‌ها ثابت می‌ماند، پیوستگی آنان در قالب خانواده است.
نویسندگان لیبرال نیز به اهمیت این پیوندها پی برده‌اند و عضویت در ملت را به‌عنوان اجتماع سازنده ارزشمند می‌دانند. از این‌رو انتظار می‌رود این پیوندها، که زمینه‌ساز اخلاق‌اند، نقشی محوری در نظریه‌های آنان ایفا کنند. بااین‌حال، در چارچوب فلسفه‌ی لیبرال برای مثال نزد مهم‌ترین چهره‌اش، جان رالز استدلال می‌شود که اخلاقِ برآمده از این پیوندها (morality of association) تمام ماجرا نیست، بلکه مرحله‌ای گذرا در مسیر رشد نهایی اخلاق انسانی است؛ و نهایتا برای رسیدن به یک اجتماع اخلاقی باید از این نوع پیوندهای اخلاقی فراروی کرد. سخن رالز جذاب به‌نظر می‌رسد، اما حدود این فراروی سرنوشت‌ساز است و شاکله‌ی ایده‌ی اخلاقی ملی‌گرایی لیبرال را شکل می‌دهد. پرسش‌ها اینجاست: آیا باید آن‌قدر فراتر برویم که تعهدات ملی ما هیچ اهمیت اخلاقی نداشته باشند؟ یا اخلاق مبتنی بر پیوندخوردگی درون اجتماعی‌ به نام ملت، تمام قلمرو اخلاق را پوشش نمی‌دهد و باید دغدغه‌های اخلاقی خود را از مرزهای سیاسی فراتر ببریم و کل بشریت را در آن جای دهیم؟
مشخص است که پاسخ به این پرسش‌ها کار ساده‌ای نیست و همواره میزانی از شک و ابهام را در ذهن متفکر باقی می‌گذارد. اما باید این نکته مهم را در نظر گرفت که پایبندی به تعهدات ملی و پیوندهای ما ایرانیان درون ملت، زمینه‌ساز آغاز یک زیست اخلاقی است، نه محدود کننده آن. در واقع، انگیزه‌های اخلاقی برای بار اول برخاسته از این پیوندهاست و تاکید و پافشاری بر تعهدات ملی، پلکان اندیشیدن به مفاهیم کلان اخلاقی است و بدون این نگاه هرگز نمی‌توان به فراروی اندیشید؛ نکته‌ای که اغلب در استدلال‌های اخلاقی مغفول می‌ماند و تمسک‌جُستن به اخلاق بشری، یا به عبارتی فراملی را بی‌پشتوانه می‌کند.
به‌رسمیت‌شناختن قدرت الزام‌آور تعهدات ملی، دامنهٔ وظایف ما را در کمک به دیگران افزایش می‌دهد، نه کاهش. ضرب‌المثل‌هایی که در ابتدای بحث مطرح شد نیز بر همین نکته تاکید می‌کند. وقتی می‌گوییم «اول ملت و کشور خودمان»، به این معنا نیست که ملت و کشور دیگری بد است یا ما بهتر از آن‌ها هستیم؛ بلکه به معنای ایجاد یک نقطه آغازین در زیست اخلاقی ماست. کسی که کشور و ملت خود را مهم می‌داند، از قضا با احتمال بیشتری به ملت و کشور دیگری احترام می‌گذارد و خود را به تعهدات اخلاقی نسبت به دیگری ملزم می‌داند؛ نه مانند کسی که تعهدات اخلاقی خود را ناگهان از خلا آغاز می‌کند و با تحقیر ملت و کشور خویش می‌خواهد خود را در جمعی بزرگ‌تر یعنی جهان و بشریت تعریف کند.
هر انسان آگاهی می‌داند که هر انتخابی با نوعی از دست‌دادن اخلاقی همراه است. افرادی که به تعهدات ملی بدون درک دوراهی‌های اخلاقی آن نزدیک می‌شوند، دامنهٔ پیچیده وظایف اخلاقی خود را به‌درستی درک نکرده اند. باید دانست تعهدات اخلاقی ما به‌خاطر کارکرد ویژه و خاص بودگی ملت ما نیست، بلکه به دلیل عضویت و پیوندخوردگی در آن است. از این‌رو، زمانی که مبنا را «عضویت و پیوند» قرار دهیم و آن‌طور که در متنِ «فرهنگ ملی» استدلال شد عضویت را اختیاری و خودآگاه فرض کنیم، و این حق را برای اعضا قائل شویم که آنها می توانند عضویت‌های دیگری نیز داشته باشند، تعهدات پیوندی عضویت‌های غیرملی آنان هم اخلاقی است؛ هرچند ممکن است در برخی عضویت‌های ویژه، این تعهدات مبتنی بر عضویت‌های چندگانه با هم در تضاد باشند که در این حالت، تعهدات خرد ممکن است توسط تعهدات بالاتر لغو شوند.
لیبرال‌ها معتقدند که اخلاق باید بر مبنای بی‌طرفی بنیان‌گذاری شود، نه بر اساس پیوندهای خاص در یک اجتماع ملی. به‌سبب این فرض بنیادین، ملی‌گرایی به‌تنهایی نمی‌تواند آزمایش فکری رالز را بپذیرد. به‌زعم رالز، افراد می‌توانند به توافق برسند زیرا از پشت «پرده‌ی نادانی» (veil of ignorance) به عدالت می‌اندیشند؛ پرده‌ای که پیوندها و تعهدات خاص‌شان را می‌پوشاند و دلالت می‌کند که ارزش‌ها و باورهای ملی باید در روند اندیشیدن به عدالت کنار گذاشته شوند. نادیده‌گرفتن پیوندهای اجتماعی نه‌تنها از منظر ابزاری توجیه می‌شود، بلکه با این ادعا نیز همراه است که این پیوندها تصادفی‌اند و در نتیجه از منظر اخلاقی بی‌اهمیت‌اند.
این همان نقطه‌ی اصلی اختلاف میان دیدگاه رالز و مدلی است که توسط ملی گرایی پیشنهاد شده است. رالز اذعان دارد که افراد به جوامع خاصی تعلق دارند و این تعلق برای آن‌ها بسیار مهم است وگرنه «پرده‌ی نادانی» را به‌عنوان یکی از ویژگی‌های اصلی مدل خود پیشنهاد نمی‌داد. بااین‌حال، رالز از اعطای هرگونه اهمیت اخلاقی به این عضویت‌ها خودداری می‌کند. این موضع، به‌ویژه با توجه به استدلال او مبنی بر این‌که برای پرورش حس عدالت، افراد باید در محیطی محبت‌آمیز و مراقبت‌کننده پرورش یابند، عجیب به نظر می‌رسد. اگر درک ما از نیاز به اصول جهان شمول و بی‌طرف تنها از رهگذر پای‌بندی به نوعی جانبداری حاصل می‌شود یعنی اگر فهم عدالت بدون تجربه و تمرین جانبداری ممکن نباشد پس عدالت نمی‌تواند ویژگی دائمی زندگی اخلاقی ما باشد، مگر آن‌که اهمیت اخلاق ملی را بپذیریم. ما بهایی برای آموزش‌دیدن طبق اصول اخلاقی می‌پردازیم و عجیب آن‌که این بها مجوزی برای جانبداری است.
بدیهی است که مدل رالز تنها زمانی می‌تواند دوام بیاورد که والدین، دوستان و اعضای نهادهای خاص در ابراز نگرانی برای برخی دیگر، جانبدارانه رفتار کنند و بدین‌ترتیب شرایط لازم برای بازتولید مستمر حس عدالت را فراهم آورند. در این صورت، بی‌طرفی تنها از نهادهای دولتی انتظار می‌رود، نه از افراد در زندگی روزمره‌شان. آیا می‌توان در این‌جا ردپای ادعای هگلی را دید این‌که زندگی اخلاقی حالت توسعه‌یافته‌تر زندگی عمومی است و درون خانواده و جامعه‌ی مدنی یا دچار نوعی ایثارگری خاص می‌شویم یا خودخواهی عمومی؟ اگر چنین باشد، آن‌گاه افراد را پشت پرده‌ی نادانی قرار می‌دهیم تا آن‌ها بتوانند از ویژگی‌های اخلاقی کم‌ارزش‌تر مراحل اولیه عبور کنند. بااین‌حال، این تفسیر با ادعای خود رالز در تضاد است؛ رالز می‌گوید حتی در مرحله‌ی اخلاق مبتنی بر اصول، روابط خاص، وظایف اخلاقی را تقویت می‌کنند. اگر روابط خاص از نظر اخلاقی پست‌تر هستند، پس چرا اصلا آن‌ها را در نظر می‌گیریم؟
از سوی دیگر، ممکن است گفته شود رالز افراد را صرفاً به دلایل احتیاطی پشت پرده‌ی نادانی قرار می‌دهد، چراکه در غیر این‌صورت هیچ توافقی ممکن نیست. ملی گرایی لیبرال پیشنهاد می‌دهد که این اقدام پیچیده و خلاف شهود، دقیق نیست و روش‌هایی را برای رسیدن به توافق از یک موضع زمینه‌مند (contextualized) وجود دارد.
ملی گرایی لیبرال به افراد امکان می‌دهد از منظر شخصی خود به عدالت بیندیشند. این دیدگاه تصور تکیه صرف بر یک نقطه‌نظر بی‌طرف را در استدلال اخلاقی رد می‌کند و می‌گوید جوهر اخلاق نه در رفتار یک «خود» بی‌طرف و بی‌اعتنا با دیگرانی همان‌اندازه بی‌طرف و بی‌اعتنا، بلکه در نحوه رویارویی کنشگران اخلاقی درهم‌تنیده در روابط و پیوندها با دیگرانی است که آنان نیز در چنین روابطی قرار دارند. بر این اساس، در رفتار اخلاقی نکته اصلی، جهش کانتی از خاص و احساسی بودن به عقلانیت و جهانی شدن نیست؛ بلکه گام هیومی است یعنی از خود به دیگری رسیدن و این گام نه‌تنها نباید نادیده گرفته شود، بلکه در مرکز تفکر اخلاقی ملی گرایی لیبرال قرار می گیرد.
باید دقت کنیم تفاوت میان خودخواهی مورد نظر لیبرال ها در ملی گرایی افراطی و رویکرد فردگرایانه ملی‌گرایی لیبرال مخدوش نشود. این تمایز شبیه همان تفاوتی است که باید میان خودخواهی و فردگرایی قائل شد خودخواهی، پیگیری منافع خود بدون توجه به منافع دیگران است، در حالی که فردگرایی نظریه‌ای است که طبق آن، پیگیری منافع خود مشروع است، به همان میزان که دیگران نیز آزادند منافع خود را پیگیری کنند. ملی‌گرایی لیبرال استدلال می‌کند افراد دلیلی دارند که ابتدا نگران رفاه اعضای جامعه خود باشند، نه منافع غیر عضوها؛ اما این ادعا را در چارچوب نظریه‌ای جهان‌شمول مطرح می‌شود.
عضویت در ملت زمانی معنا دارد که افراد بیاموزند آن را بخشی از هویت خود بدانند و دیگر اعضا را شریکان زندگی مشترک ببینند؛ همکارانی که بتوان به آنها تکیه کرد. با شکل‌گیری چنین نگرشی، ناگزیر نسبت به دیگران احساس مسئولیت خواهیم داشت، خیر آنها را می‌خواهیم و در کامیابی‌شان شاد و در ناکامی‌شان اندوهگین می‌شویم. این احساسات دلیلی مهمی است که ابتدا به نیازها و منافع اعضای جامعه خود توجه کنیم. اگر نیروی اخلاقی این احساسات انکار شود و هرگونه توجه ویژه به اعضای ملت نفی گردد، ساختار اجتماعی ممکن است فرو بپاشد و در این وضعیت افراد منزوی و اتمیزه صرفا مفهومی لخت و انتزاعی از انسانیت را ارائه می دهند.

Total
0
Shares