کارون زرین- اندیشکده مسائل ایران
جامعه ایران در آستانه تحولی سرنوشتساز قرار دارد. نفسها در سینه حبس شده و نگاهها به خیابانها دوخته شده است. پرسش اصلی دیگر این نیست که مردم خواهان براندازی هستند یا نه؛ بلکه این است که چه زمانی و چگونه سرنگونی رخ خواهد داد. امروز، نشانهها در بطن جامعه دیده میشود. نارضایتی اقتصادی، فرسایش مشروعیت سیاسی، شکاف میان حکومت و ملت و در نهایت شکلگیری ذهنیت سرنگونی در میان مردم کاملا مشهود است. همه اینها یادآور شرایطی است که در اواخر دهه ۱۹۸۰ میلادی در اروپای شرقی وجود داشت.
در آن زمان، رژیمهای کمونیستی سالها با تکیه بر سرکوب، تبلیغات ایدئولوژیک و دستگاه امنیتی سرکوبگر بر مردم حکمرانی میکردند. اما فرسایش اقتصادی، انزوای بینالمللی و مهمتر از همه، از دست رفتن اعتقاد مردم به مشروعیت سیاسی، موجب شد که یکباره و بدون پیشبینی دقیق، دیوارها فرو بریزند. انقلابهای لهستان، آلمان شرقی، چکسلواکی و مجارستان نشان دادند که وقتی «اراده عمومی» شکل بگیرد، هیچ ارتش و هیچ نیروی امنیتی قادر به متوقف کردن خیزش ملی نیست.
ایران امروز در موقعیتی پرتنش و سرنوشتساز قرار دارد. برخی تحلیلگران بر این باورند که مردم در انتظار موج دوم حملات نظامی هستند؛ حملهای محدود که با حذف سران سیاسی، ارادهی ماشین سرکوب را متزلزل کرده و حضور خیابانی را ایمنتر سازد. گروهی دیگر معتقدند فعالسازی مکانیسم ماشه و شوک شدید اقتصادی میتواند جرقه شعلهور شدن اعتراضات باشد. عدهای نیز با تکیه بر تجربههای تاریخی بر این باورند که پاییز همواره فصل انفجار خشم ملت است و اعتراضات گسترده معمولاً در همین بازه زمانی شکل میگیرند. در نهایت، تمام این سناریوها بر یک نقطه مشترک تأکید دارند، لحظهای که مردم دریابند «ترس از ادامهی زندگی در این وضعیت، سنگینتر از ترس از سرکوب است»، لحظهای درنگ نمیکنند و خیابانها را صحنه اعتراض خود میکنند.
در ایران نیز چنین وضعیتی بهتدریج در حال شکلگیری است. از طنین سرود «ای ایران» در خیابانهای شیراز تا شعار «نه غزه، نه لبنان، فقط ملت ایران» و استمرار نارضایتیهای پراکنده، همگی حکایت از آن دارند که بذر اعتراضات در زمین جامعه افشانده شده است. پرسش اصلی اکنون این است که این بذر چه زمانی به محصولی سیاسی بدل خواهد شد. تجربه اروپای شرقی نشان داده است که ارادهی عمومی میتواند در مدتزمانی کوتاه، اعتراضات محدود و پراکنده را به جنبشی سراسری تبدیل کند و تغییر سیاسی را رقم بزند.
البته باید توجه داشت که نیروهای کارشکن نیز فعالاند. در ایران، نهتنها رژیم اسلامی از خیزش مردم هراس دارد، بلکه بخشی از جریانهای سیاسی رقیب – از قومگرایان و جامعهگرایان گرفته تا مجاهدین و اصلاحطلبان – نیز نگراناند. آنان میدانند که اگر خیزش ملی به سطحی فراگیر برسد، رهبری آن ناگزیر به سوی شاهزاده رضا پهلوی و جریان ملی ایران متمایل خواهد شد. همین هراس، آنان را به سوی نوعی ائتلاف نانوشته با جمهوری اسلامی سوق داده است. تلاشی مشترک برای تخریب چهرههای ملی و بیاعتبار ساختن بدیل سیاسی آینده. این وضعیت شباهتی آشکار با تجربهی اروپای شرقی دارد؛ جایی که احزاب کمونیست کوشیدند با تبلیغات و برچسبزنی، اپوزیسیون دموکراتیک را بیاعتبار کنند. اما در لحظهی سرنوشتساز، مردم دریافتند که تغییر تنها با یک نیروی ملی ممکن است و دیگر فریب تبلیغات رژیم را نخوردند.
از ۹۶ تا ۱۴۰۱ مردم بارها به خیابان آمدند، اما سرکوب و تفرقه در میان نیروهای سیاسی، اعتراضات را هر بار متوقف کرد. با این حال، وقتی شرایط دوباره به نقطهی انفجار برسد، همان مردم با ارادهای تازه بازخواهند گشت و این بار تا فروپاشی کامل رژیم پیش خواهند رفت.
نکتهی کلیدی این است که تغییر سیاسی ناگهانی رخ میدهد، نه تصادفی! خیزش ملی نتیجهی سالها انباشت نارضایتی، فرسایش مشروعیت و آگاهی ملی است. مردم ایران امروز دقیقا در این مسیر قرار دارند. اگرچه برخی تحلیلگران نبود سازماندهی خیابانی را مانعی جدی میدانند، اما تجربهی اروپای شرقی نشان میدهد که وقتی زمان اعتراضات فرا برسد، مردم بهسرعت شبکههای غیررسمی و ارتباطات محلی را فعال میکنند و خلا سازماندهی میدانی را پر میسازند.
به همین دلیل است که رژیم اسلامی و همپیمانان ضمنیاش چنین واهمهای از نام «شاهزاده رضا پهلوی» دارند. آنان میدانند که در بزنگاه نهایی، جامعه برای گذار نیازمند یک نماد ملی است؛ نمادی که فراتر از جناحها و گروهها بتواند محور اجماع شود. درست همانگونه که در اروپای شرقی، نمادهایی چون لخ والسا در لهستان ملت را نمایندگی کردند.
ایران در آستانهی آخرین نبرد تاریخی خود ایستاده است؛ لحظهای که دیر یا زود فرا خواهد رسید و خیابانهای تهران به صحنهی بازپسگیری ملت بدل خواهد شد. این حقیقت غیرقابل انکار است، وقتی ترس فروبریزد و امید زنده شود، هیچ قدرتی تاب مقاومت در برابر ارادهی ملی را نخواهد داشت.