آینده جمهوری اسلامی در خاورمیانه جدید: مهار، فرسایش و سناریوهای گذار

جمهوری اسلامی ایران به‌دلیل موقعیت ژئوپلیتیک خاص خود در پیوند سه کمان استراتژیک قفقاز، آسیای مرکزی و خلیج فارس، همواره به‌عنوان یک متغیر اثرگذار در معادلات امنیتی خاورمیانه مطرح بوده است. با این حال، اهمیت ایران برای بازیگران بزرگ نه از جنس «بازیگر تعیین‌کننده نظم جهانی»، بلکه در مقام یک گره‌ی مزمن و مزاحم در معماری امنیت منطقه‌ای تعریف می‌شود؛ گره‌ای که نحوه‌ی مدیریت آن، تابعی از تحولات کلان‌تر نظم جهانی است.

در نگاه چین و روسیه، جمهوری اسلامی نه یک متحد راهبردی پایدار، بلکه ابزاری برای مدیریت هزینه‌های گذار نظم بین‌الملل از وضعیت تک‌قطبی آمریکا محور به نظمی رقابتی و چند مرکزی است. چین، با اولویت مطلق رشد اقتصادی و ثبات زنجیره‌های تأمین، ایران را عمدتاً به‌عنوان منبع انرژی ارزان و کارت چانه‌زنی محدود در برابر آمریکا می‌بیند؛ کارتی که ارزش آن دقیقاً تا جایی است که به روابط گسترده مالی و تجاری چین با ایالات متحده و اروپا لطمه نزند. روسیه نیز، به‌ویژه پس از جنگ اوکراین، بیش از هر زمان دیگر به بازیگری دفاعی و فرسایشی تبدیل شده است؛ بازیگری که توان و اراده‌ی گشودن جبهه‌ی پرهزینه‌ی جدیدی در خاورمیانه را ندارد و از این‌رو، به ایرانی ضعیف اما کنترل‌پذیر علاقه‌مند است، نه ایرانی قدرتمند یا فروپاشیده.

در این میان، قطر و ترکیه به‌عنوان اضلاع ضعیف‌تر این محور غیررسمی، نقش میانجی‌های کاهنده‌ی تنش را ایفا می‌کنند. قطر به‌دلیل پیوندهای گازی و تجربه‌ی حمایت ایران در بحران ۲۰۱۷، و ترکیه به‌واسطه‌ی هم‌مرزی و جایگاهش در ناتو، تلاش می‌کنند از تشدید غیرقابل‌کنترل بحران جلوگیری کنند. با این حال، این میانجی‌گری نه با هدف ایجاد بازدارندگی پایدار، بلکه صرفاً برای مدیریت ریسک و خرید زمان انجام می‌شود. خط قرمزهای آمریکا برای هر دو کشور حیاتی است و همین امر، ظرفیت آن‌ها را برای حمایت واقعی از جمهوری اسلامی به‌شدت محدود می‌کند.

در سطح کلان‌تر، اقتصاد جهانی و منطق ثبات بازار انرژی نقش تعیین‌کننده‌ای در رفتار همه‌ی این بازیگران دارد. سهم محدود ایران از بازار جهانی نفت و تجارت بین‌الملل، باعث شده هیچ‌یک از قدرت‌های بزرگ حاضر نباشند ثبات اقتصاد جهانی را برای بقای جمهوری اسلامی به خطر اندازند. حتی افزایش تنش‌های انرژی‌محور نیز، برخلاف تصور رایج، بیش از آنکه به نفع ایران باشد، به تشدید فشارهای سیاسی و تحریمی علیه آن می‌انجامد. از این رو، آنچه از سوی چین، روسیه، ترکیه و قطر مشاهده می‌شود، نوعی مهارِ غیرمتعهدانه است: تلاشی برای جلوگیری از جنگ گسترده در منطقه و بی ثباتی سیاسی در ایران.

در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی قادر به شکل‌دهی روابط ائتلافی پایدار با این بازیگران نیست. اولویت راهبردی نظام در دوره‌ی رهبری خامنه‌ای، نه دولت‌سازی در ایران یا ادغام در نظم بین‌المللی، بلکه گسترش شبکه‌های شبه‌نظامی، ایجاد اخلال امنیتی سریع در جغرافیای وسیع، و توسعه‌ی توان موشکی بوده است؛ راهبردی که هدف آن تبدیل ایران به بازیگری «غیرقابل حذف» است، نه الزاماً بازیگری قابل تعامل. اما همین راهبرد، در سناریوی پساخامنه‌ای، با فرسایش بوروکراسی و زوال نهادهای دولتی، توان ایفای نقش یک دولت ملی منسجم را بیش از پیش تضعیف خواهد کرد؛ واقعیتی که سرویس‌های اطلاعاتی قدرت‌های بزرگ به‌خوبی از آن آگاه‌اند.

از این منظر، عدم ارائه‌ی تضمین‌های امنیتی واقعی به جمهوری اسلامی – چه در قالب سامانه‌های اس-۳۰۰، چه تحویل هواپیماهای سوخو-۳۵ – نه تصادفی، بلکه کاملاً ساختاری است. کمک‌های نظامی این محور، کند، محدود و عمدتاً نمادین باقی مانده‌اند و جنگ دوازده‌روزه نیز نمونه‌ی روشنی از امتناع آن‌ها از دخالت معنادار نظامی به نفع ایران بود. برای این کشورها، جمهوری اسلامی اهمیتی ندارد که برای بقای آن هزینه‌ی جدی بدهند یا وارد تقابل مستقیم با محور آمریکایی–اسرائیلی شوند؛ بلکه ایران بیشتر به‌عنوان کارت فشار قابل مصرف در مذاکرات بزرگ‌تر عمل می‌کند.

در سوی مقابل، آمریکا و اسرائیل، همراه با عربستان و امارات، سطحی به‌مراتب بالاتر از تنش امنیتی با جمهوری اسلامی دارند. آمریکا، پس از انقلاب ۵۷ و از دست دادن یکی از ستون‌های نظم منطقه‌ای خود، طی دهه‌ها سیاست‌های متنوعی از انزوا و مهار دوگانه تا تعامل مشروط و فشار حداکثری را آزموده است، بی‌آنکه موفق شود جمهوری اسلامی را به نظم پیشین بازگرداند. دولت ترامپ اما بیش از دولت‌های پیشین بر تغییر رفتار تهران تمرکز دارد؛ تغییری که در ادبیات رسمی «توافق» نامیده می‌شود، اما در واقعیت چیزی جز تسلیم رفتاری نیست.

راهبرد آمریکا نه مبتنی بر اشغال و دولت‌سازی، بلکه بر ضربات کوچک، سریع و تضمین‌شده‌ای استوار است که هزینه‌ی رفتار جمهوری اسلامی را به‌طور مستمر افزایش می‌دهد. در سطح منطقه‌ای، این راهبرد از طریق حمایت از اسرائیل برای تضعیف بازوهای نیابتی ایران پیگیری می‌شود و در سطح بین‌المللی، با انزوای حداکثری و مسدودسازی مسیرهای تنفس اقتصادی تکمیل می‌گردد.

اسرائیل نیز دو دکترین مجزا در قبال جمهوری اسلامی دارد. نخست، «دکترین بیگین» که می‌گوید هر کشوری که در حال دستیابی به توان هسته‌ای است و تهدیدی وجودی برای اسرائیل محسوب می‌شود، باید به‌صورت پیش‌دستانه مورد حمله قرار گیرد. حمله به راکتور اوسیراک عراق و تأسیسات مشکوک در سوریه ذیل همین دکترین انجام شد. در سوی دیگر، نفتالی بنت با معرفی «دکترین اختاپوس» استدلال می‌کرد که تنها ضربه‌زدن به دست‌های اختاپوس یعنی گروه‌هایی مانند حماس، حزب‌الله، حوثی‌ها و حشدالشعبی کافی نیست و باید به «سر اختاپوس» نیز حمله کرد. بر این اساس، اسرائیل شروع به پرورش شبکه‌های جاسوسی درون سپاه پاسداران، وزارت دفاع، وزارت اطلاعات و سایر سازمان‌های کلیدی ایران کرد و با ترورهای هدفمند مانند فخری‌زاده و حملات خرابکارانه و سایبری به تاسیسات هسته‌ای و موشکی، این راهبرد را پیش برد. جنگ ۱۲ روزه تلاقی این دو راهبرد نظامی-امنیتی اسرائیل بود؛ برخی آن را تلاشی ناکام برای «زدن سر اختاپوس» و برخی دیگر اقدامی پیش‌دستانه برای جلوگیری از گریز هسته‌ای جمهوری اسلامی تفسیر کردند.

در نظم پیش رو در خاورمیانه دو مسئله تعیین‌کننده وجود دارد:

 اول، حذف بازوهای نظامی وابسته به جمهوری اسلامی که تا اینجا تنها می‌توان گفت حماس عملا از میدان خارج شده است. حزب‌الله سال گذشته یک میلیارد دلار کمک دریافت کرد و دولت لبنان توان خلع سلاح آن را ندارد؛ از این رو بمباران جنوب لبنان همچنان ادامه دارد. آمریکا در حال فشار آوردن بر دولت عراق برای کنترل حشدالشعبی است و حوثی‌ها پس از بمباران‌های اسرائیلی در موضعی دفاعی قرار گرفته‌اند. بنابراین در وهله اول، یا به‌قولی اولویت همه بازیگران در هر دو محور، جمع‌شدن گروه‌های نظامی غیردولتی در خاورمیانه است.

مسئلهٔ دوم، تضمینی اساسی برای غیرقابل‌بازیابی بودن یا غیرقابل‌استفاده شدن دوباره این گروه‌های شبه‌نظامی توسط جمهوری اسلامی است. این بخش کار را برای همه دشوار کرده و تعلیق وضعیت فعلی تا حد زیادی ناشی از این مشکل است.

سناریوهای احتمالی:

 جمهوری اسلامی ایران در حال حاضر در وضعیت ضعیف و کنترل‌شده قرار دارد؛ وضعیتی که در آن توازن میان دو محور اصلی قدرت محور چین و روسیه از یک سو و محور آمریکا و اسرائیل از سوی دیگر به‌صورت شکننده اما واقعی برقرار است. فشارهای دیپلماتیک و نظامی ایالات متحده و اسرائیل تداوم دارد، در حالی که چین و روسیه با نقش میانجی و تعدیل‌کننده، از تبدیل تنش‌ها به جنگ تمام‌عیار جلوگیری می‌کنند. این وضعیت، حالتی ناپایدار اما قابل‌مدیریت است و می‌توان آن را «نقطه‌ی موازنه‌ی موقت» در سیستم ژئوپلیتیکی منطقه دانست.

از این حالت نخست، دو مسیر گذار محتمل وجود دارد که هر دو از دل فشار و فرصت‌هایی در راس قدرت نظام یا در خارج از مرزهای سیاسی شکل می‌گیرند . در مسیر اول که احتمال وقوع آن کمتر است. آمریکا و اسرائیل با بهره‌گیری از میانجی‌گری کشورهای عربی و ترکیه، پیشنهاداتی محدود اما محسوس به جمهوری اسلامی ارائه می‌دهند؛ پیشنهادهایی که در ظاهر اقتصادی یا امنیتی‌اند اما در واقع هدفشان تغییر رفتار منطقه‌ای و تعدیل سیاست‌های ایدئولوژیک تهران است. در این سناریو، جمهوری اسلامی به‌جای رویارویی، مسیر «آشتی مشروط» را می‌پذیرد. افزایش سرعت در فروپاشی محور مقاومت، پذیرش غیر رسمی نظم جدید منطقه و نوعی عادی‌سازی تدریجی در روابط خارجی بدون به‌رسمیت‌شناختن رسمی اسرائیل. این گذار، اگرچه شکننده است، اما می‌تواند نظم موجود را از حالت بحرانی به وضعیت تعادل پایدارتر منتقل کند.

در مسیر دوم که محتمل‌تر از اولی است تعادل کنترل‌شده فرو می‌ریزد و وضعیت وارد فاز درگیری محدود و حذف هدفمند چهرهای های تاثیر گذار می‌شود. در این حالت، آمریکا و اسرائیل با اقداماتی هدفمند برای حذف بخشی از ساختار نظامی و امنیتی ایران، تلاش می‌کنند بن‌بست‌های ایدئولوژیک در راس نظام را از میان بردارند. این ضربات می‌تواند به شکل حملات دقیق، ترورهای سیاسی همراه با عملیات سایبری رخ دهد. نتیجه‌ی این فاز، باز شدن گره مرکزی قدرت در تهران است، اما گذار به مرحله بعدی به رفتار نیروهای داخلی بستگی دارد.

در درون این وضعیت دوم، دو مسیر فرعی قابل تصور است. در مسیر نخست، حذف‌های هدفمند و گسست در راس قدرت موجب فعال شدن فشار از پایین می‌شود؛ اعتراضات مردمی شکل می‌گیرد و در صورت تداوم، نظام وارد فاز خیزش اجتماعی و انتقال سیاسی می‌گردد. در این سناریو، تغییر نظم سیاسی در نتیجه‌ی هم‌زمانی فروپاشی راس قدرت و بسیج اجتماعی ممکن است. در مسیر دومِ فرعی، پس از حذف چهره‌های ایدئولوژیک، نیروهای باقی‌مانده با میانجی‌گری قدرت‌های خارجی و منطقه ای وارد توافق پسا‌درگیری می‌شوند. این توافق ماهیتی «تسلیم‌شده اما بقا‌محور» دارد؛ جمهوری اسلامی یا ساختاری مشابه آن باقی می‌ماند، اما خطوط قرمز گذشته‌اش از جمله موضع نسبت به اسرائیل به‌صورت دو فکتو کنار گذاشته می‌شود. نظم جدید بر پایه‌ی بقا در ازای سازگاری شکل می‌گیرد.

اگر هیچ‌یک از این دو مسیر تا ۶ الی ۱۸ ماه دیگر اتفاق نیفتد، گذار به وضعیت فروپاشی فرسایشی محتمل می‌شود وضعیتی که هم اکنون در آن قرار داریم. در این وضعیت، نه نیروی مردمی قادر به تغییر از پایین است و نه توان سیاسی لازم برای بازسازی از بالا وجود دارد. بوروکراسی تحلیل می‌رود، شبکه‌های نیابتی خارج از کنترل تهران درمی‌آیند و نظام در یک فرایند تدریجی از درون فرسوده می‌شود. فروپاشی در این سناریو ناگهانی نیست، بلکه تدریجی و در قالب زوال توان تصمیم‌گیری و گسست میان مراکز قدرت بروز می‌کند.

در نتیجه، جمهوری اسلامی در منطق نیروهای کنونی، در حالت صفر (تعادل کنترل‌شده) قرار دارد و از آن تنها سه مسیر اصلی قابل تصور است:
 ۱. گذار به آشتی مشروط با فشار بیرونی و پذیرش محدود نظم جدید،
 ۲. ورود به درگیری محدود و حذف هدفمند با دو سرانجام متفاوت (خیزش یا توافق تسلیم‌شده)،
 ۳. و در نهایت، اگر هیچ‌یک از دو مسیر پیشین به بازسازی نینجا مند، فروپاشی فرسایشی که در آن نظام از درون تهی می‌شود.

این سه مسیر، منطق درونی تحولات آینده را تعیین می‌کنند: نظام یا خود را در چارچوب جدید بین‌المللی تطبیق می‌دهد، یا در برخورد مستقیم با آن از درون متلاشی می‌شود.

Total
0
Shares