به‌روزرسانی درباره جنگ و تغییر سیاسی؛ امکان‌ها، کمتر و دورتر می‌شود

اندیشکده مسائل ایران در چند سال گذشته مجموعه‌ای از تحلیل‌ها و پیش‌بینی‌ها درباره ایران و خاورمیانه را ارائه کرده است. در این‌یادداشت به جمع‌بندی و بازنگری نظرات پیشین می‌پردازیم.

همچنان احتمال ادامه‌ی جنگ اسرائیل و جمهوری اسلامی وجود دارد. این احتمال در اکتبر بیش از نوامبر خواهد بود و پس از نوامبر احتمال وقوع جنگ در کوتاه‌مدت تا میان‌مدت بسیار کم خواهد شد. دریچه تغییر سیاسی با کمک مداخله نظامی خارجی به زودی بسته خواهد شد. مرحله دوم جنگ با توسعه اهداف پیشین نظامی (به‌ویژه موشکی) و هسته‌ای به‌علاوه‌ی اهداف سیاسی یا اهداف زیرساختی خواهد بود. جنگ در سال‌های گذشته از شکل و محتوای پیشینش فاصله گرفته است و تکنولوژی جنگ را نامتوازن کرده است. در همین جنگ‌ها نیز نقش دستگاه‌های اطلاعاتی گاهی تا 70-80 درصد است و تنها 20-30 درصد نقش تسلیحاتی وجود دارد. در چنین وضعیتی گاهی ممکن است که حمله به عمق/قلب تهران (پردیس حکومتی) نیز یک سناریوی موجود جنگی باشد و هدفگیری سیاسی‌ها با هدف تغییر سیاسی باشد. در این شرایط کشورهایی که توان اطلاعاتی دارند و از تسلیحات ممتاز جنگی برخوردارند، یک جبهه یک‌سویه و مسلط ایجاد می‌کنند. در سناریوی دیگر ممکن است که به بهانه‌ای (و شاید بی‌بهانه) از دو مجتمع گازی (پتروشیمی) و 10 مجتمع اصلی پالایشگاهی نفتی چند هدف انتخاب شود و با هدفگیری آن‌ها کل اقتصاد ایران (سوخت خودروها، صنایع و نیروگاه‌ها) تعطیل شود. این فاجعه می‌تواند 3 تا 5 سال ایران را زمین‌گیر کند.

همچنان تحولات نظم جهانی و منطقه‌ای عامل اصلی تعیین‌کننده در وقوع جنگ یا دیگر اقدامات و تحولات در ایران خواهد بود. نقش تحولات درون قدرت در جمهوری اسلامی و نقش اپوزیسیون برانداز همچنان ناچیز خواهد بود (در اینجا خیابان هم جزئی از اپوزیسیون برانداز درنظر گرفته شده است). اسرائیل مصمم است که تغییرات در ایران بنیادین باشد. آن‌ها می‌دانند که نمی‌توانند ضربات سختی به جمهوری اسلامی بزنند و بعد از آن با یک آتش‌بس و (حتی صلح) به یک وضعیت پایداری از امنیت و توسعه بروند. حکومت تهران همه‌ی توان و انرژی‌اش را برای نابودی یا ضربه به آن‌ها خواهد گذاشت. درس 7 اکتبر هم درس بزرگی بوده است. “سیاست مهار” در خاورمیانه شکست خورده است. پس از 7 اکتبر علاوه‌بر درهم‌شکستن این خیال، روندی از “سیاست تغییر” آغاز شده است که شتابان و قدرمند پیش رفته است. در سوریه تغییر نظام و در لبنان و عراق تغییر رفتار پیش رفته است. منطقه تغییر کرده است و تغییرات نیز ادامه خواهد داشت. دیگر، کسی به سیاست مهار فکر نمی‌کند. اسرائیل اکنون برای حمله نیازی به توجیه نمی‌بیند، آرایش جنگی و برتری نظامی-تکنولوژیکی دارد. تسلط اطلاعاتی را هم در بلندمدت ازدست می‌دهد. اسرائیل اکنون فرصتی برای حمله دارد.

توافق اسرائیل برای پایان عملیات نظامی در غزه نیز بیرون از منطق نظم غربی نیست. نباید آن را به یک ابتکار ترامپ تقلیل داد. کشورهای عربی مسئولیتی را پذیرفتند و برای نقش‌آفرینی در نظم غربی امتیازهایی را گرفتند. دولت اسرائیل هم کوتاه آمد. شاید در جایی دیگر (شاید ایران) امتیازهایی به او داده شود. با این توافق، جنگ فرسایشی اسرائیل با آزادی گروگان‌ها تمام شده است و مسئله‌ی تضمین امنیتی در سرزمین اسرائیل باقی می‌ماند که گویا این‌بار کشورهای عربی حاضر به چنین تضمینی شده‌اند. نیروهای متفرق جهادی در منطقه توان بسیج مجددی در پشت “آرمان فلسطین” را نخواهند یافت. مشکل همچنان جمهوری اسلامی و و برخی دوست باقیمانده‌شان (حوثی‌ها/انصارالله یمن) خواهد بود. بنابراین پیمان ابراهیم زنده شده است. اکنون این پیمان عبری-عربی برای مقابله با تهدید شیعی و جهادی است. احتمالاً دولت‌های اخوانی (قطر و ترکیه) نیز ماجراجویی‌ها را کمتر کنند تا مشکل فقط جهادی‌های متفرق و دولت بنیادگرای شیعی تهران باشد. در چنین وضعیتی مسئله‌ی قدرت منطقه‌ای خاورمیانه نیز در چندجانبه‌گرایی ایالات متحده راحت‌تر شکل خواهد گرفت. اسرائیل به‌عنوان قدرت منطقه‌ای واقعی می‌تواند درکنار محور عربستان و حتی بازیگری ترکیه اطمینانی برای برنامه‌های بزرگتر ایالات متحده در جهان باشد. اما همچنان مسئله حضور در محور غربی برای ایالات متحده از برتری اسرائیل در خارمیانه مهمتر است (برتری نظامی اسرائیل یک نگاه راهبردی بلندمدت بوده است).

خاورمیانه 2 سال را با جنگ سپری کرده است و سرمایه‌ها برای فعال‌شدن نیاز به اطمینان بیشتری دارند. وضعیت معلق و مبهم، مطلوب هیچ‌یک از بازیگران اصلی منطقه نیست. اسرائیل نیاز به پایان واقعی جنگ دارد. کشورهای عربی نیز برنامه‌های بلندپروازانه‌شان را باید با قدرت پیگیری کند. دیگر کشورها نیز دچار مشکلات جدی‌اند. بازماندن پرونده‌ی رویارویی اسرائیل و جمهوری اسلامی یک خطر بزرگ برای همه خواهد بود. مسئله‌ی یمن نیز باید حل شود. این به حل اندک مسئله‌های باقیمانده عراق، سوریه و لبنان و روند موفق در کرانه باختری و غزه کمک خواهد کرد. بنابرای وضعیت معلق و مبهم طولانی نخواهد بود و برای همین باید زودتر تکلیف جنگ نیمه‌تمام جمهوری اسلامی و اسرائیل مشخص شود. وقتی امکانی برای صلح نباشد، جنگ خواهد شد. صلح هم ادغام جمهوری اسلامی در نظم جدید درحال‌شکل‌گیری است. چیزی که در دوران خامنه‌ای محال و در بقای جمهوری اسلامی (در هر شکل) دور از دسترس است.

سیاست مهار و سیاست تغییر (هم تغییر رفتار و هم تغییر نظام) باید همچنان جدی‌تر بررسی شود. از مدتی قبل باز صداهایی در دفاع از سیاست مهار بلند شده است و معتقدند که شکست سیاست مهار در 7 اکتبر به‌علت تعریف نادرست از الزامات و شرایط مهار بوده است. در مورد جمهوری اسلامی نیز همین‌طور است که اگر الزامات و شرایط مهار درست باشد، مهار جمهوری اسلامی (درمانده از جنگ و محاصره) ممکن خواهد بود. بنابراین هنوز بحث‌هایی از سیاست مهار وجود دارد. به‌ویژه که سیاست مهار را مقدمه‌ای برای تغییر در آینده می‌دانند. در وضعیتی که تغییر وفاداری نظامی‌ها سخت است، فقط دوره‌ای از درماندگی می‌تواند شرایط برای تغییر را مانند سوریه فراهم کند. یا وضعیتی که اکنون در ونزوئلا ایجاد شده است و مادورو وضعیت پیشین را ندارد. حامیان و نظامی‌ها هم از این روند خسته می‌شوند.. برای بسیاری سناریوی مطلوب بلندمدت سناریوی فرسایشی است. اما آیا در خاورمیانه و پس از شکست‌های پی‌درپی سیاستِ مهار باز می‌توان به سیاست مهار فکر کرد و روند فرسایشی‌ای چون ونزوئلا یا سوریه (کلنگی و منزوی) را پیگیری کرد. البته ممکن است این درماندگی و ورشکستگی نیز در لحظه‌ای زمینه‌ساز تغییر رفتار شود. به‌ویژه اگر این لحظه‌ی تصمیم در مسئله‌ی جانشینی در زمان زودی رخ دهد. برای پذیرفتنی‌بودن سیاست مهار به‌شکلی‌دیگر، نیروهای متمایل به اصلاح‌طلبان در جهان مشغول تبلیغ و توجیه‌اند.

با توافق 20 بندی، جنگ در غزه به پایان رسیده است. شاید باز چند بار نقض آتش‌بس صورت گیرد. یا حماس همراهی کافی را نداشته باشد. اما مشخص است که کشورهای منطقه اراده کرده‌اند که مسئله فلسطین به شکل دیگری حل شود. مسائل داخلی اسرائیل نیز به زودی حل می‌شود. تشکیل دولت جدید نیز در یک روند عادی پیش خواهد رفت و نتانیاهو دجار چالشی نخواهد بود. پیروزی در لبنان نیز در این مدت تثبیت می‌شود. در سوریه نیز روند بسیار کُندی برای ثبات و توافق پیش خواهد رفت. انتخابات عراق نیز تا چند ماه دیگر شکل جدیدی به آنجا خواهد داد. به‌زودی جز دولت‌ها کسی در خاورمیانه سلاح نخواهد داشت. این تصمیم در پاکستان و افغانستان نیز پیگیری خواهد شد. بنابراین یک تصمیم بزرگ باید برای یمن گرفته شود تا مسئله خاورمیانه محدود به ایران شود. روند مسائل تمرکز بر مسئله ایران را بیشتر کرده است. اما اینجا در میانه سیاست مهار، سیاست تغییر (تغییر رفتار یا تغیر نظام) باید زودتر تصمیم‌گیری شود. فرصت اسرائیل برای حمله نظامی به جمهوری اسلامی کوتاه خواهد بود. پیش از آنکه تصمیم‌گیری‌ها صورت گیرد. اسرائیل می‌داند که قبل از تصمیم دیگران باید اراده‌ش را پیش ببرد و با اراده‌ش بر تصمیم دیگران اثر بگذارد. دیگران نیز این را می‌دانند و برای کنترل اسرائیل ایده‌هایشان را پیش می‌برند.

جمهوری اسلامی پس از اسنپ‌بک در موضع ضعف قرار گرفته است. چنانگه گزارش گروسی در خرداد آغاز مرحله اول جنگ بود، اسنپ‌بک آغاز دور دوم جنگ است. جمهوری اسلامی 8 ماه پیش امکان توافق با جهان غرب را داشت. خواسته‌های غربی در آن‌رزها برای امروز جمهوری اسلامی آرزو است. جمهوری اسلامی به‌ازای هر بار تصمیم‌نگرفتن چندین خط در خواسته‌ها و امکان‌های چانه‌زنی‌اش عقب نشسته است. پس از جنگ ژوئن و پس از اسنپ‌بک بدترین شرایط برای آن‌ها ایجاد شده است. اگرچه امید اندکی به عدم اجرای کامل اسنپ‌بک دارند و روسیه و چین از تمام توانشان برای حفظ وضعیت حقوقی پیشین استفاده خواهند کرد. اما شرایط برای جمهوری اسلامی سخت‌تر خواهد شد. البته وضعیت کنونی جهان و شرایط خاص اجرای اسنپ‌بک شرایط متفاوتی ایجاد کرده است که جمهوری اسلامی تحریم اقتصادی مشابه سال 2012 و حتی مشابه 2019 را تجربه نکند. باوجوداین‌ها اکنون جمهوری اسلامی بدترین روزهایش را سپری می‌کند.

اگر برنامه توافق منطقه‌ای برای پایان عملیات نظامی علیه‌ی تروریست‌های حماس فعال نشده بود، شاید مرحله دوم جنگ زودتر رخ می‌داد. از عملیات روزهای پاسخ (1 اکتبر 2024) تا عملیات طلوع شیران (13 ژوئن 2025) نیز وقفه‌ی 6 ماهه اروپایی‌ها (از انتهای سال 2024 تا نشست ژوئن 2025) تغییری در اراده‌ی اسرائیلی‌ها نداشت. جمهوری اسلامی از روند تکنولوژی جهانی بازمانده است. نیروی هوایی و نیروی دریایی ندارد. توان پدافندی ضعیفی دارد و نیروی زمینی‌اش فقط برای سرکوب داخلی به‌کار می‌آید و دربرابر نیروی جهانی تحقیر می‌شود. توان موشکی و پهپادی نیز محدودیت‌های زیادی دارد. چنانکه در جنگ 12 روزه برنامه‌ریزی برای حملات متعدد برای تضعیف سامانه‌های پیکان و تاد برای آمادگی برای دو حمله بزرگ درنهایت با آتش‌بس منجر به عدم کارایی توان موشکی شد. اگر هم در روزهای اول از ظرفیت دو حمله بزرگ استفاده می‌شد، امکان موفقیت کم بود. در مرحله بعدی جنگ نیز چون برآورد زمان جنگ 2 تا 5 روز است، امکان استفاده از توان موشکی بیشتر خواهد بود. توانی که علاوه‌بر موشک‌های بیرون از جو، با انبوهی از موشک‌های کروز و هایپرسونیک و پهپادهای انتحاری پرشمار و بدون‌وقفه همراه خواهد بود. اما این هم توازنی در توان جنگی دو سوی نبرد ایجاد نخواهد کرد. به‌ویژه که توان اطلاعاتی فاصله‌ی زیادی دارد. توان اطلاعاتی دوستان جمهوری اسلامی نیز در این منطقه کم و ناچیز است. چینی‌ها هنوز نتوانسته‌اند توان اطلاعاتی لازم در جهان را به‌دست بیاورند و روس‌ها نیز از آغاز جنگ با اروپا در اوکراین دچار مشکل جدی شده‌اند. بنابراین یک اقدام نظامی شدید و کوتاه‌مدت در انتظار خواهد بود.

درباره روسیه و چین و سایر بازیگران منطقه‌ای و جهانی باید بیشتر اندیشید. روسیه پیش‌تر هماهنگی‌هایی با ترکیه و ایران برای ارتقای توان اطلاعاتی در خاورمیانه داشته است. همین‌همکاری‌ها موجب کمک جمهوری اسلامی به اردوغان در سال 2016 شده است. تا مدتی پیش محور اصلی خارجی دوست جمهوری اسلامی همین محور روسی-ترکی بود که می‌توان هماهنگ‌کننده‌ی اصلی آن‌ها در ایران را رهبری (علی خامنه‌ای) دانست. در 13 ژوئن امسال نیز ادعا شده است که ترکیه برای هشدار به مقامات نظامی درباره عملیات غافلگیرانه اسرائیل کوشش کرده است. اما درمجموع ترکیه بازی‌های چندگانه‌ای دارد و بدهکاری سال 2016 را نیز شاید ادا نکند (چنانکه الهام علی‌اف قدردان جمهوری ایلامی برای کمک‌ها به حیدر علی‌اف در جنگ اول قره‌باغ نیست و و جمهوری اسلامی نیز اکنون حامی ارمنستان است). روسیه نیز علاوه‌بر عقب‌ماندنش در توانایی اطلاعاتی، در سایر بخش‌ها نیز کمک موثری نداشته است. سامانه پدافندی آن‌ها به کار نمی‌آید. حتی برخلاف تجربه قزاقستان (ژانویه 2022) نمی‌توانند در ایران درصورت سقوط مهمترین مراکز شهری از فرودگاه بین‌المللی نزدیک به آن برای سازماندهی نظامی‌ها و بازپس‌گیری قهرآمیز استفاده کنند. روسیه گرفتار جنگ در اوکراین است و اگر راهی برای فرار از آن جنگ فرسایشی با اروپایی‌ها (در توافقی با ایالات متحده) بیابد، شاید امکان دفاع از آخرین همپیمانش در خاورمیانه را بیابد. سرنوشت جنگ در اوکراین شاید از تحولات خاورمیانه نیز بیشتر بر سرنوشت بقا یا پایان جمهوری اسلامی اثر بگذارد. روسیه درصورتی‌که بتواند به آن جنگ پایان دهد، امکانی برای بقای جمهوری اسلامی خواهد یافت. در این محور روسی-ترکی گاهی برادر اخوانی ترکیه (قطر) نیز همکاری‌هایی داشته است. اما اکنون آن نیز با پایان عملیات نظامی در غزه کم‌رنگ‌تر می‌شود.

چین اما روزبه‌روز بر قدرت و نفوذش در ایران افزوده است. چین شاید تا 2030 هیچ تمایلی به رویارویی با ایالات متحده در هیچ جای جهان نداشته باشد. اما از رقابت‌های نیابتی و پنهان نظامی با ایالات متحده ابایی ندارد. حتی جنگ دو قدرت هسته‌ای هند و پاکستان هم یک جنگ نیابتی از تسلیحات چینی و ایالات متحده بوده است. در یک سال گذشته نیز بیشترین حمایت تسلیحاتی به جمهوری اسلامی از سوی چین بوده است. در ایران نیز به‌استثنای خامنه‌ای همه‌ی مقامات در محور چین قرار دارند. بسیاری از نظامی‌ها، سیاسی‌ها و امنیتی‌ها موافق پیوستن به محور چین برای مقاومت دربرابر غربند. اصلاح‌طلبان، نظامی‌های سابق و بخشی از توسعه‌گرایان میانه همگی خواهان چینی‌شدن جمهوری اسلامی‌اند. چین نیز در یک برنامه‌ی پیچیده در خاورمیانه یک محور چینی-عربستانی ایجاد کرده است که از طریق آن می‌خواهد که منافع و نفوذش را تثبیت کند و مانع غربی‌شدن/غربی‌ماندن خاورمیانه شود. این محور از زمان توافق عربستان و جمهوری اسلامی در چین (مارس 2023) جدی‌تر شده است. حتی حمایت‌های محدود پاکستان و مصر در یک ماه گذشته را نیز باید در همین محور دید. چین هنوز در این برنامه‌ها پیشرفت زیادی نداشته است و درنتیجه توانایی کمک و حمایت از جمهوری اسلامی برای آن‌ها محدود است. اما امیدوار است که بخشی از حکومت ایران بتواند تهدید مستقیم کنونی را از سر بگذراند و در آینده‌ای نزدیک به کشوری در محور چین بپیوندد. آن‌ها معتقدند که نسل بعدی رهبران جمهوری اسلامی اگر به سوی غرب نروند، فقط چین را انتخاب خواهند کرد. به‌هرحال جمهوری اسلامی که تا مدت‌ها درپی توسعه پراکسی‌ها (نیروهای نیابتی) برای جدال با غرب بود، درنهایت به یک پراکسی چین و روسیه دربرابر غرب تبدیل شده است.

ایالات متحده نیز متوجه ناهمسویی ترکیه، قطر و عربستان با برخی از برنامه‌هایش در خاورمیانه است. درچد ماه گذشته کوشش ویژه‌ای برای تغییر رفتار ترکیه و قطر انجام شده است. درباره عربستان (و پاکستان و مصر) نیز اقداماتی صورت خواهد گرفت. ترکیه قرار است که تسلیحات بیشتری از ایالات متحده دریافت کند و حتی در سیاست جدید در منطقه خاورمیانه قرار گیرند. پاکستان نیز دریافت تسلیحاتی بیشتری خواهد داشت و ایالات متحده در روابط با هند نیز تغییراتی ایجاد می‌کند و نقش پاکستان در افغانستان نیز تغییر می‌کند تا پاکستان همچنان از ایالات متحده دور نشود. قطر که یک پیمان ویژه امنیتی با ایالات متحده بسته است. عربستان نیز ممکن است که به‌زودی یک توافق مشابه با ایالات متحده داشته باشد. بنابراین اقدامات جدی برای حفظ خاورمیانه در محور غربی انجام می‌شود. همه این موارد ضرورت حل مسئله جمهوری اسلامی را بیشتر خواهد کرد. دراین‌میان شاید نارضایتی اسرائیلی‌ها زیاد شود. آن‌ها قرار بود که قدرت منطقه‌ای خاورمیانه باشند. شاید امتیاز ایران به آن‌ها داده شود و توازن متفاوتی ایجاد شود. شاید هم صلح با اعراب و تثبیت برخی اراضی برای آن‌ها کافی باشد و درعمل هم فلسطین مجموعه‌ای از کانتون‌های پراکنده باقی بماند و اسرائیل اینچنین راضی بماند. شناسایی تحولات آتی کمی سخت شده است. به‌ویژه که تابعی از تحولات جنگ روسیه در اوکراین و اقدامات چین در خاورمیانه و پیشرفت توافق ابراهیم در خاورمیانه خواهد بود. در این‌میان اهمیت عراق به‌ویژه بعد از راه‌اندازی بندر بزرگ جدیدیش و آینده‌ی نظم سیاسی (و نظامی‌اش) تعیین‌کننده باشد.

اثر ترامپ هم همچنان اهمیت دارد. بحران دستاوردش تا اینجا برطرف شده است و مشکل چند ماه پیش را ندارد. دخالتش در درگیری‌های منطقه و ایجاد توافق‌های گوناگون به او آرامشی می‌دهد. اکنون در خاورمیانه باید درپی حفظ کشورها در محور غربی (ایالات متحده) باشد. پیمان‌های امنیتی و توافق ابراهیم هم با پایان همه تهدیدهای بزرگ باید تثبیت شود. برای‌همین مسئله جمهوری اسلامی همچنان مهم خواهد بود و با اکتفا به اینکه با عملیات چکش نیمه‌شب کار را تمام کرده است، کار ترامپ به سرانجام نرسیده است. به‌ویژه که اکنون می‌تواند با تکمیل کار خودش بهتر فاجعه‌ی سیاست‌های اوباما و بایدن در خاورمیانه را نشان دهد. جایی که انگیزه‌های شخصی هم دارد. بایدن عربستان را از ایالات متحده دور کرد. پای چین را بیش از پیش به خاورمیانه باز کرد. درباره پاکستان و افغانستان نیز اشتباه‌هایی داشت. اوباما نیز که یک مصیبت بزرگ برای خاورمیانه بود. اکنون ترامپ در امریکای جنوبی و خاورمیانه به موفقیت نزدیک‌تر است و با پیروزی در این دو منطقه بهتر می‌تواند درپی شکل‌دهی به نظم جدید در آسیا و اروپا باشد. فشار بازارهای انرژی هم تا چند هفته آتی بر او زیاد نخواهد بود. حل مسئله‌ش در ونزوئلا نیز امکان‌های بیشتری به او خواهد داد. شاید حل مسئله با روسیه را هم دوردست نبیند و از تأمین جهانی انرژی نگرانی‌ای نداشته باشد. به‌هرحال اکنون در ایالات متحده اوضاع خوب است.

همچنان به‌نظر می‌رسد که مرحله دوم جنگ اسرائیل (و ایالات متحده) علیه‌ی جمهوری اسلامی محتمل است. یک جنگ کوتاه که اگر جایگزینی(آلترناتیوی) برای اداره‌ی ایران وجود داشته باشد، ممکن است یک مرحله‌ی سیاسی از جنگ باشد و تحولات شتابانی را داشته باشد. اگر انتخاب غربی‌ها (با محوریت ایالات متحده و اسرائیل) “سیاست تغییر” و به‌طور مشخص سیاست تغییر نظام (رژیم چنج) نباشد، احتمال حمله به زیرساخت‌ها وجود خواهد داشت. البته باز آغاز حمله به اهداف نظامی و هسته‌ای خواهد بود و در ادامه با حمله به چند هدف از مجتمع‌های بزرگ و اصلی گازی و نفتی به پایان می‌رسد. این سناریو نگرانی‌های زیادی برای کشورهای عربی منطقه خواهد داشت. چون جمهوری اسلامی در این وضعیت باید از تمام ظرفیت خود برای تأثیر بر منابع گازی و نفتی منطقه و تجارت انرژی در این منطقه استفاده کند. در داخل نیز بحران شدید نبودِ سوخت خودروها و ساختمان‌ها و همچنین نبود سوختِ موردنیاز تولید، خاموشی گسترده برق (به‌علت نبود سوخت) و اختلال در تمامی خدمات اساسی و رفاهی اتفاق خواهد افتاد. حکومت بلافاصله با امنیتی‌کردن فضا و استفاده از ضوابط تعطیلی و قرنطینه اوج دوران همه‌گیری کووید سعی در مدیریت کشور خواهد کرد و بسیج ملی در شرایط جنگ/دفاع را نیز پیگیری می‌کند. در خارج، از نیمی از ظرفیت موشکی و پهپادی، تمام ظرفیت پراکسی‌ها (نیروی نیابتی) و انتقال نیروی زمینی به مناطق حساس مرزی استفاده خواهد کرد. استفاده از ظرفیت تروریسم و تهدید نامتقارن در تمام جهان از نسل جدید گرگ‌های تنها و باندهای چندگانه نیز استفاده خواهد کرد. از فشار مهاجرتی نیز استفاده خواهد کرد. منطقه در یک جنگ سرد خطرناک فرو می‌رود.

ضعف جمهوری اسلامی در جنگ ژوئن (طلوع شیران) انگیزاننده خوبی برای این سناریو است. به‌ویژه که اطلاعات غلط (دیس‌اینفورمیشن و میس‌اینفورمیشن) زیادی با مستندها و اتاق‌فکرها و نیروهای سیاسی و رسمی در این مدت پراکنده است و تصمیم‌گیری را مختل کرده است. بسیاری از گزارش‌ها و مستندها در این چند ماه با هدف فریب ساخته و پراکنده شده است. نیروهای تصمیم‌گیر در جمهوری اسلامی و سایر مشورت‌دهنده‌های جهانی و داخلی ارزیابی درستی از وضعیت ندارند. در این چند ماه نفوذ و تسلط امنیتی اسرائیل کمتر شده است. بازیابی نظامی نیز صورت گرفته است. اما تصویر از توان موشکی و برنامه‌ها و اقدامات همچنان دستکاری شده است. به‌ویژه که ایران سال‌هاست که یک مسئله بوده است و همین موجب شده است تا ایران زمین فعالیت دستگاه‌های اطلاعاتی منطقه‌ای و جهانی شود. ایالات متحده، اسرائیل، اروپایی‌ها (از جمله پادشاهی متحد، آلمان و فرانسه)، روسیه، چین، ترکیه، عربستان، امارات متحده، قطر، پاکستان، آذربایجان، هند و… همگی برنامه‌ها و اقدامات خودشان (یا چندکشوری) را دارند. همگی برنامه‌ی اقدام اضطراری دارند.

حمله نظامی ممکن است که غافلگیرانه هم نباشد. جمهوری اسلامی دیگر نیاز به غافلگیری ندارد. ممکن است که اقدامات ابتدا با عملیات‌های پیچیده‌تر و خرابکاری در کشور شروع شود و سپس با حملات نظامی همراه شود. اما عامل اصلی برای انتخاب حمله به زیرساخت‌ها، نبودِ جایگزینی (آلترناتیو) برای انتقال قدرت از جمهوری اسلامی است. اگر امکانی برای انتقال قدرت به میانه‌روها یا انتقال قدرت پس از تغییرِ نظام باشد، این سناریو (حمله به زیرساخت‌ها) اتفاق نخواهد افتاد. آنگاه سناریوی افزودن حمله به مقامات و مکان‌های سیاسی در ادامه توسعه حمله به نظامی‌ها و هسته‌ای انتخاب خواهد شد.

در این سناریو تغییر رفتار حکومت یا تغییر نظام هدفگذاری خواهد شد. برخلاف حملات ژوئن که وارد مرحله براندازی نشده بود، این‌بار احتمال انتخاب سناریوی براندازی زیاد خواهد بود. اینجا سناریویی مشابه یوگسلاوی (دوران میلوشویچ) یا لیبی قذافی انتخاب خواهد شد. البته تحولات تکنولوژیک جزئیات را تغییر خواهد داد. آسمان در اختیار نیروهای خارجی خواهد بود. این مسئله تحرک نیروهای نظامی از پادگان‌ها به مراکز سیاسی را بسیارمحدود خواهد کرد. در این شرایط حملات نمادین به مراکز سیاسی (به‌ویژه هدفگیری رهبری سیاسی حکومت) همراه با پیام موازی به مردم معترض برای حضور در مراکز شهری (یا حرکت به‌سوی کاخ/مرکز حکومتی) می‌تواند منجر به انقلاب مدیریت‌شده خارجی شود. در این سناریو برنامه‌ی ویژه برای تغییر وفاداری نظامی‌ها، اصل و اساس تصمیم‌گیری را شکل خواهد داد. درصورتی که امکان تغییر وفاداری نظامی‌ها زیاد شود، این سناریو انتخاب خواهد شد. از نظر نظامی امکان‌های جابجایی نظامی‌ها در تهران اهمیت دارد. اگر در یک حمله هوشمند فقط امکان نقش‌آفرینی نظامی به چند هزار نظامی در پردیس حکومتی تهران محدود شود، حملات ترکیبی موشکی، جنگنده و پهپادی با چند صد نفر نیروی حرفه‌ای رزمی می‌تواند فرماندهی سیاسی را به تسخیر درآورد و تا 24 ساعت به آسانی حفظ کند. در این مدت اگر حضور مردمی و تغییر وفاداری نظامی‌ها و شکلی از اعلام قدرتمند پایانِ نظام پیشین اتفاق بیوفتد، مسئله حل شده است. درواقع مشابه اشغال عراق بدون پیشروی نیرو از مرز تا منطقه سبز خواهد بود. اینجا نیرو مستقیم به قلب تهران می‌رود. البته مشابهت‌ها بیشتر به تسلیم ژاپن خواهد بود. البته اینجا رهبری هرگز تسلیم نمی‌شود. پس یا کشته می‌شود یا فرار می‌کند و همین کمک خواهد کرد که انتقال قدرت صورت گیرد. مشکل در این سناریو ارزیابی از جابجایی نیروها، توان فرماندهی و به‌ویژه تصمیم‌گیری درپی ضربات اولیه خواهد بود. حکومت با تغییرات در ساختار فرماندهی و جانشینی نیروها سعی کرده است که توان تصمیم‌گیری در هر شرایطی برای نیروهای مرکز و اطراف حفظ شود. اما ضربات همیشه تصمیم را مختل می‌کند.

ضربات می‌تواند علاوه بر حذف رهبر و رهبران هر سطحی از حکومت، درپی حذف جانشین آن‌ها و جانشینِ جانشین هم برود. بنابراین امکان اختلال تصمیم وجود دارد. در ایران پس از رهبری، شورای عالی امنیت ملی تصمیم می‌گیرد. ساختار بازسازی رسمی هم از طریق مجلس خبرگان است که در شرایط جنگی تشکیل نمی‌شود. نفر دوم سیاسی کشور اکنون رئیس قوه قضائیه است. نفرات تصمیم‌گیر و قدرتمند دیگر هم مشخص است. نفرات آشکار و پنهان دستگاه نظامی نیز مشخص است. نقش ثارالله و قرارگاه خاتم نیز مشخص است. بنابراین در تحلیل ساختار قدرت مشخص است که چه اقداماتی باید صورت بگیرد. اگر سناریو تغییر نظام باشد، وضعیت مشخص است. سهمی برای نیروهای سیاسی داخل وجود نخواهد داشت. اما اگر بین تغییر رفتار و تغییر نظام تفاوت زیادی نباشد، سناریوی حذف هدفمند و کنترل آسمان برای ارزیابی سناریوی تغییر رفتار و همزمان امکان سناریوی تغییر نظام از طریق حضور میلیونی مردم توسط آلترناتیو ملی وجود خواهد داشت. اینجا تمرکز بر کنترل محدود نظامی‌ها و حذف یک لایه از سیاسی‌ها خواهد بود. جنگ در این وضعیت بیش از 2 روز نخواهد بود. در سناریوی حمله به زیرساخت‌ها نیز جنگ بیش از 5 روز طول نخواهد کشید.

وجود آلترناتیو ملی (شاهزاده رضا پهلوی) که امکان اداره کشور (در وضعیت اضطراری) و انتقال قدرت و وفاداری نظامی‌ها را تسهیل می‌کند، کار را برای انتخاب سناریوهای انتقال قدرت و تغییر نظام هموار می‌کند. همیشه در وضعیتی که امکان تصمیم وجود نداشته باشد، تسلیم یک ضرورت است. نیروهای نظامی بدون امکان تصمیم‌گیری به یک نظم ملی سریع تسلیم می‌شوند. اگر مقدمات آن فراهم شده باشد که سریع‌تر خواهد بود. سناریوهای استفاده از نیروهای مسلح در مرزها و ورود تا رسیدن به پایتخت در شرایط کنونی بی‌معنا خواهد بود. ایجاد منطقه امن دور از پایتخت نیز درنهایت به‌معنای حذف تمام آن نیرو خواهد بود. وجود سوریه بی‌ثبات، شرایط شکننده منطقه و همجواری غربی و شرقی ایران با منطقه‌های کنترل‌ناپذیر؛ اجازه ساختن یک ادلب (یا بنغازی) را نخواهد داد. اساساً هر سناریوی طولانی در این منطقه خطرناک و ناخواستنی خواهد بود. خاورمیانه پس از دو سال اخیر هیچ سناریوی طولانی‌ای را نمی‌پذیرد. در سناریوی تسخیر/فتح تهران نیروهای سیاسی نیز بدون تصمیم‌گیری سرکوبگرانه سریع به کارمندان و بوروکراسی دوران اضطرار تبدیل می‌شوند. مسئله از اینجا به‌بعد فقط درک روشنی از مدل تغییر و شرایط مدیریت‌پذیر و کنترل‌شده از انتقال قدرت خواهد بود.

اندیشکده مسائل ایران یک سال پیش در « آیا انقلاب ملی رخ می‌دهد؛ جستاری درباره‌ی اهمیت مدل‌های تغییر» 6 مدل ممکن از تغییر سیاسی در ایران را معرفی کرد. مدل اول مشابه انقلاب‌های مخملی (فیلیپین، اروپای شرقی و…)، مدل دوم انقلاب مبارزه‌ای و گفتگویی همزمان(آفریقای جنوبی و…)، مدل سوم انقلاب گفتگویی-توافقی برای بازگشت به نظم پیشین یا اجماعی(اسپانیا، آرژانتین، کره جنوبی و…)، مدل چهارم انقلاب پشتیبانی‌شده با مداخله محدود و هدفمند خارجی (یوگسلاوی و…)، مدل پنجم سرنگونی با مداخله مستقیم خارجی (ژاپن، عراق، افغانستان و…) و مدل ششم فروپاشی (شوروی و…) است. اندیشکده مسائل ایران در یادداشت «چالش‌های مدل تغییر» پرسش‌های کلیدی مسئله‌ی تغییر سیاسی در ایران را مطرح کرده است و در بسیاری از یادداشت‌های دیگر به ارزیابی و نتیجه‌گیری پرداخته است. با توجه به تحولات کنونی در ایران مدل‌های اول ، دوم و سوم را باید کنار گذاشت. مدل دوم همچنان مطلوب نیروهای اجتماعی و جریان گذارطلب است و مدل سوم مطلوب جریان بازگشت به مشروطه است. مدل چهارم و ششم در یادداشت پیشین اولویت بالاتری داشت و همچنان مدل‌هایی ممکن است. اما مدل پنجم که پیش‌تر احتمال کمتری برای آن دیده می‌شد، با توجه به تحولات یک سال گذشته و بهره‌گیری زیاد جنگ‌های جدید از تکنولوژی و تصویرسازی نظامی از وقوع احتمال یک جنگ هوشمند در عمق تهران به گزینه‌های با شانس بیشتر پیوسته است.

مسئله مدل تغییر فقط یک ارزیابی از امکان‌های سیاسی آتی ایران نیست. با ارزیابی و فهم مدل تغییر می‌توان نقش‌آفرینی بازیگران داخلی تغییر بر سایر بازیگران مخالف و موافق تغییر را ایجاد کرد. می‌توان فهمید که طرح چه ایده‌ها و تغییر در کدام روایت‌ها می‌تواند در گزینش سیاست تغییر و کنارگذاشتن سیاست مهار در خاورمیانه مفید باشد. موانع گزینش سیاست تغییر نظام که وابسته به شکل‌گیری جایگزین فراگیر و قدرتمند منطبق با گفتمان مسلط است، به‌چه شکل باید برطرف شود. طرح مفاهیمی مانند گفتمان ملی، رهبر ملی، سازمان رهبری، توانایی اداره کشور، تغییر وفاداری، تسخیر خیابان و جمعیت بزرگ، همبستگی ملی و خیمه بزرگ، مسئله‌ی کلیدی نمایندگی سیاسی، مسئله مشروعیت، پذیرش دخالت خارجی، مسئله مستشاری، پیمان کورش، مدیریت‌پذیری بحران‌ها، شیوه‌های مبارزه و… بخشی از این تأثیرگذاری خواهد بود

سناریوهای تغییر در ایران

الف) گذار از استالین – یکی از اشکال مدل ششم بدون فروپاشی واقعی

مسئله تغییر سیاسی در ایران دیگر مسئله آسیب‌پذیری حکومت نیست. جمهوری اسلامی به‌شدت آسیب‌پذیر و شکننده شده است. اما همچنان تغییر وفاداری نظامی‌ها و انتقال کامل قدرت مسائلی ناتمام است. هر فردی در شرایط کنونی قابل حذف است. اگرچه شرایط خصمانه کنونی با تکیه به بقای خامنه‌ای (و حفظ برتری سیاست روسی) در ایران برقرار است. اما مشخص نیست که یک انتقال درونی قدرت (با حذف خامنه‌ای و ایجاد برتری سیاست چینی) به وضعیت خصمانه جمهوری اسلامی  با کشورهای منطقه و جهان غرب پایان دهد. سیاست روسی در ایران پایان یافته است. بنابراین محدوده انتخاب حکومت در پذیرش روایت فروپاشی است. پذیرش روایت فروپاشی، پذیرش خط‌مشی تغییر در حکومت است. شاید اکنون شرایط بسیار به عبور از استالین در دوره شوروی مشابهت داشته باشد. یک گروه چند نفره از افراد قدرتمند شرایط رهبری گروهی برای عبور به دوره تجدیدنظر را فراهم می‌کنند و در همین دوره افرادی از همین جمع حذف می‌شوند و درنهایت فردی از همان جمع دست بالا را پیدا می‌کند. در اولین فرصت نیز سیاست‌های دوره پیشین با ادعای بازگشت به دوره اولیه استقرار حکومت کنار گذاشته می‌شود. در نمونه خروشچف اما مشکل آنجاست که چند سال این وضعیت بیشتر دوام نمی‌آورد و برژنف (که استالین با چهره‌ای متفاوت است) پس از یک دوره کوتاهِ اداره‌ی گروهی/شورایی به همان خط‌مشی پیشین برمی‌گردد و یک تاخیر تا دوران گشایش جدی‌تر ایجاد می‌شود. اما برخی تصور می‌کنند که مستقیم پس از استالین امکان ظهور گورباچف و امکان مقدمه‌چینی برای شکل‌گیری ناسیونالیسم التقاطی با نظام پیشین (در اینجا ناسیونالیسم شیعی) وجود خواهد داشت. در این سناریو فقط سیاست خارجی باید درپی حذف خامنه‌ای و مهار جریان روسی حرکت کند. در ساختار سیاسی ایران درواقع پس از خامنه‌ای شانسی برای سیاست روسی باقی نمانده است. ادعای نقش جریان روسی-ترکی در انتساب پزشکیان و مهندسی انتخابات 1403 نیز نمی‌تواند نقشی در جهت بقای سیاست روسی در ایران داشته باشد. بنابراین روس‌ها در ادامه فقط پیگیر سهم معناداری از منافع و تثبیت برخی اولویت‌ها خواهند بود. شاید برای‌همین است که روس‌ها در وضعیت کنونی اصراری به تعیین‌تکلیف در ایران ندارند. چون هر تغییری به ضرر آن‌هاست. برای آن‌ها تعلیق تغییر تا زمانی دیگر بهترین اتفاق خواهد بود. اما همچنان برخی معتقدند که پذیرش خواست سیاست تغییر رفتار در دوران ترامپ (و پس از تحولات شتابان و عمیق پس از 7 اکتبر در خاورمیانه) می‌تواند گذار به دوران خروشچف باشد که امکانی برای بازگشت استالینزم برژنفی را فراهم کند. در این سناریو خواست محافظه‌کارانه کشورهای منطقه (همه غیر از اسرائیل) نیز لحاظ شده است و نیاز به اقدام جدی‌ای نخواهد بود. در این سناریو روس‌ها و دیگران باید اسرائیل را متقاعد کنند و زمینه‌ی حذف خامنه‌ای از سیاست ایران را فراهم کنند.

ب) گذار از مائو – یکی از اشکال مدل ششم بدون فروپاشی واقعی

این مدل نیز مبتنی بر روایت فروپاشی است و فروپاشی واقعی وجود نخواهد داشت. عبور از مائو نیز بدون درنظرگرفتن دو سال اول گذار و درواقع گذار به دوران سوسیالیسمِ ملی دنگ ژیائوپینگ است. نوعی از آغاز واقع‌گرایی در سیاست جهانی و کنترل داخلی است که بعدها به اشکال دیگر توسط جیانگ زمین و هو جین‌تائو پیگیری شد تا به دوران متفاوت شی جین‌پینگ می‌رسد. در این مدل تغییر، تغییر رفتار در تعامل مستقیم با نیروی خارجی و با انگیزه‌های سازگاری با نظم جهانی صورت می‌گیرد و اساساً عبور از دوران خصم صورت می‌گیرد. در این وضعیت امکان عبور از دشمنی با اسرائیل نیز فراهم می‌شود و یک تغییر رفتار باثبات اتفاق می‌افتد. حضور در برخی پیمان‌های منطقه‌ای می‌تواند این تغییر رفتار را تضمین کند. در سیاست داخلی نیز نوعی از ملی‌گرایی (که احتمال دارد که در ابتدا ملی‌گرایی شیعی و مشروطه‌گرایانه) باشد، پذیرفته شود. به‌عبارتی متناسب با مدل چینی باید از اسلام‌گرایی ایرانی اسم برد. این مدل نیز نیازمند حذف خامنه‌ای و پذیرش سیاست چینی در ایران است. کارگزاران سیاست چینی در ایران پرشمارند و در ماه‌های گذشته نیز اظهارنظر زیادی داشته‌اند. اما مشکل این است که در وضعیتی که ایالات متحده چین را در بلندمدت دشمن اصلی خودش می‌بیند، این سناریو می‌تواند به‌معنای تغییر رفتار با کنارگذاشتن دشمنی‌های اصلی فهمیده و نمایانده شود. در چنین وضعیتی شاید واسطه‌گری کشورهای منطقه و عاملیت عربستان بتواند تا اندازه‌ای این مسئله را حل کند. در این سناریو احتمال وقوع جنگ محدود (در مرحله دوم) منتفی نیست. به‌ویژه احتمال حمله به اهداف سیاسی وجود دارد. اما امکانی برای اعلام آتش‌بس فوری و مداخله‌گری منطقه‌ای برای توقف درگیری‌ها و حتی تضمین سرمایه‌گذاری به‌عنوان نوعی از غرامت یا ایجاد تشویق برای تغییر رفتار وجود دارد. در این سناریوها نیروهای سیاسی نسبت به نظامی‌ها دست بالاتر را خواهند داشت. این مدل نیازمند زمینه‌سازی و روایت‌سازی است. اقدامی که در ماه‌های گذشته شروع شده است. در این سناریو همراهی امنیتی‌ها وجود دارد و همچنین غلبه‌ی قدرت اقتصادی بر قدرت نظامی اهمیت زیادی خواهد داشت. این تغییر در فضای سیاسی رخ خواهد داد و نظامی‌ها نیز کارگزار سیاسی این تغییرند. در ایران زمینه‌ی اولیه با پیروی از سیاست چینی شکل می‌گیرد. اما الگو درنهایت همان تنش‌زدایی با غرب و ادغام در نظم کشورهای اسلامی منطقه خواهد بود.

پ) تسلیم ژاپن یا سقوط بغداد – متناسب با مدل پنجم

این مدل تنها به واسطه‌ی تفوق تکنولوژی (نظامی و اطلاعاتی) در شرایط کنونی مطرح شده است. اقدام نظامی برای تسلیم یا اشغال نظامی در اینجا دربردارنده کل سرزمین نخواهد بود و با تسخیر فرماندهی سیاسی و نظامی، شرایط برای انتقال قدرت و استقرار حکومت دست‌نشانده (قابل پذیرش) فراهم می‌شود. در این مدل عاملیت سیاسی و نظامی اسرائیل (در شرایط کنونی) تعیین‌کننده است. اسرائیل به علل مختلف تنها کشوری است که تغییر نظام را در ایران تنها ایده‌ی مطلوب می‌داند. ساختار اجتماعی ایران و تفاوت معنادار با ساختار اجتماعی و فرهنگی سایر کشورهای مسلمان در خاورمیانه، فاصله سرزمینی و نداشتن مرز مشترک با ایران، خصومت طولانی‌مدت با جمهوری اسلامی، نقش جمهوری اسلامی در گروه‌های مسلح ضد اسرائیلی، نقش جمهوری اسلامی در اسرائیل‌ستیزی جهانی، وضعیت کنونی خاورمیانه و تجربه 7 اکتبر؛ اسرائیل را متقاعد کرده است که ایران را باید از یک دولت اسلام‌گرا خالی کند. تفوق نظامی و اطلاعاتی کنونی‌اش امکانی را فراهم آورده است که اگر همسویی جهانی و به‌ویژه همسویی ایالات متحده فراهم شود، امکان این تغییر مستقیم در تهران فراهم می‌شود. نگرانی‌های پس از انتقال قدرت را نیز با بررسی ساختار نظامی و بوروکراسی و جایگاه ملی‌گرایی محافظه‌کار ایرانی سنجیده است. از 3 سال گذشته نیز پیوندهایی با جریان ملی پهلوی ایجاد کرده است. با اقدام مستقیم نظامی در ژوئن 2025 این ظرفیت‌ها و امکان‌ها کمتر شده است و در بلندمدت شاید کمتر نیز شود. در این شرایط با توجه به اینکه هیچ حکومت توتالیتری در جهان بدون مداخله نظامی خارجی از بین نرفته است، انتخاب گزینه‌های دیگر برای اسرائیل ریسک بیشتری دارد. در دوران جدید وقوع انقلاب‌های مردمی یک استثنا است. اگر هنوز نمونه‌هایی از انقلاب مردمی در جهان ادعا می‌شود، به‌علت پوشاندن نیروهای تغییر درون قدرت یا نقش نظامی‌ها است. به‌ویژه با تأکید بر ساختار توتالیتر (تمامیت‌خواه) حکومت جمهوری اسلامی، نمی‌توان امید زیادی بر انقلاب مردمی داشت. استفاده از ظرفیت‌های خرابکاری گسترده در کشور و ظرفیت‌های اطلاعاتی و حمایت امنیتی، تغییر مستقیم حکومت تهران با همپیمانی نیروی اصلی گذار برای اسرائیل در یک غافلگیری 24 ساعته در حمله به قلب تهران وجود دارد. موشک‌ها و به‌ویژه جنگنده‌ها در مرحله اول شرایط را تغییر می‌دهند و نیروی محدود ویژه با حمایت پهپادها می‌توانند بر نیروهای یگان محافظت از مقامات بربیایند. جنگنده‌ها و سایر اقدامات از پیوستن سایر نیروهای نظامی جلوگیری خواهد کرد. جلوگیری از بی‌نظمی مسلح در سایر مناطق ایران و عدم مداخله مخرب کشورهای همسایه نیز در این مدل راحت پیگیری می‌شود و از نقش روسیه (و چین) جلوگیری می‌شود.

ت) سقوط میلوشویچ یا سقوط چائوشسکو – به‌روزرسانی مدل چهارم

در سناریوی مطلوب برای آلترناتیو ملی در ایران خواسته می‌شود که پس از شکل‌گیری اولین اعتراضات گسترده و جدی در ایران، اسرائیل به نمایندگی از نظم غربی و با حمایت جدی ایالات متحده از معترضان حمایت کند. این حمایت با ایجاد آسمان امن، حمله هدفمند به نهادهای سرکوب، ایجاد التزام به بی‌طرفی نظامی‌ها (الزام عدم خروج از پادگان‌ها) و حمایت معنادار پهپادی از معترضان و حتی اقدامات موثر اطلاعاتی جهت تأثیر بر رسانه و شبکه ارتباطی و ایجاد اختلال‌های موثر شهری است. در این مدل ممکن است که ابتدا مانند نمونه یوگسلاوی پس دوره‌ای از وضعیت جنگی و ایجاد باور عمومی فروپاشی و درماندگی، حمله به کاخ ریاست جمهوری و چند پادگان صورت گیرد و سپس مردم به سوی کاخ ریاست جمهوری حرکت کنند (در اینجا پردیس حکومتی شامل بیت و پاستور). یا ممکن است که ابتدا اعتراضات پراکنده شکل گیرد و سپس با اعلام حمایت نظامی خارجی از معترضان و سپس یک فراخوان ملی توسط رهبر ملی (اینجا شاهزاده رضا پهلوی) شرایط برای تغییر فراهم شود. این روند می‌تواند بدون مداخله مستقیم و با استفاده از ابزار مختلف و به‌ویژه اقدامات اطلاعاتی جهت اقدام اعتراضی گسترده و اطمینان از بی‌طرفی نظامی‌ها مشابه سقوط چائوشسکو در رومانی باشد. با توجه به تجربه سوریه و آنچه اکنون در ونزوئلا (پس از دو دهه بی‌ثباتی و بحران) ایجاد شده است، می‌توان نمونه‌ای از این مدل را با گذشت زمان پیش برد. یعنی ضربات اولیه نظامی و سپس پیشرفت بحران‌ها و فروپاشی درونی و بی‌باوری حامیان و نظامیان صورت گیرد تا در گذر زمان تغییر وفاداری نظامی‌ها تضمین شود و سپس برنامه‌ای برای انتقال قدرت و تغییر نظام اتفاق بیوفتد. با توجه به اینکه جنگ مهمترین عامل شکل‌گیری اعتراضات سراسری در ایران است، مدل انقلاب مردمی ممکن فقط در شرایط جنگی و نیمه‌جنگی ممکن خواهد بود. باوجودی‌که برخی معتقدند که در شرایط جنگی مردم حضور خیابانی نخواهند داشت، این ایده با تفکیک شرایط جنگی از شرایط بمباران گستره شهری همچنان محل توجه خواهد بود. باید توجه داشت که انقلاب مردمی (انقلاب ملی) در ایران مبتنی بر تغییر وفاداری نظامی‌ها، بازگشت خیابان و وجود رهبری سیاسی اعتراضات است. به این سه عامل در انتها پرداخته می‌شود. با تکیه بر تحلیل همین سه مؤلفه وقوع هر نوع دیگری از انقلاب (یا سازش حکومت با معترضان جهت انقال قدرت) در دوره توتالیتر کنار گذاشته شده است و تنها به همین چند مدل محدود برای تغییر سیاسی در ایران بسنده شده است و دریچه این تغییر نیز در کوتاه مدت یا پس از چندین سال از دوره بازگشت به شرایط عادی برای همه کشورهای همسایه و روند انحطاطی و درماندگی برای ایران ممکن دانسته شده است.

ث) امکان‌های دیگر نیز برای تغییر می‌توان در نظر گرفت. اما با توجه به ساختار نظامی در ایران، ساختار نیروهای میانه‌رو و تجدیدنظرطلب و همچنین موانع وقوع اعتراضات بزرگ سراسری باید آن‌ها را از شمار مدل‌های تغییر -در شرایط کنونی- کنار گذاشت. کودتای نظامی مانند گذشته‌ی ترکیه، پاکستان و مصر در شرایط کنونی ممکن است. انقلاب‌های مردمی پس از تضعیف شوروی در کشورهای اروپای شرقی در اینجا ممکن نیست. گذار از نظام پیشین در کشورهایی مانند فیلیپین نیز مشابهتی با ایران ندارد. نمونه آفریقای جنوبی و سازش مدیریت‌شده توسط حکومت برای گذار یا هرگونه انتقال قدرت با رفراندم ممکن نیست. تغییر درون قدرت چیزی شبیه شوروری و چین خواهد بود و باید از موارد غیرممکن درگذشت.

آیا خیابان و سیاست خیابانی شانسی دارد

مسئله خیابان در ایران پیچیده و فریب‌دهنده است. تصویری از واقعیت خیابان در سال‌های گذشته وجود نداشته است. مفهوم‌های جعلی و غیرموثری چون مقاومت در خیابان که بیشتر یک مبارزه یواشکی و نامبارزه بوده است، فهم از خیابان را مغشوش کرده است. به‌ویژه که از دو دهه قبل اصلاح‌طلبان و سپس بخشی از نیروهای جامعه مدنی در حوزه‌ی مُجازی از اعتراض امکان بیان نظرات و اقدامات نمادین داشته است آنچه برای حکومت تحمل‌پذیر بوده است، فهم از کنش خیابانی را دستکاری کرده بود. برای‌همین سال 88 که آخرین تجمعات سیاسی بزرگ در کشور بوده است، بی‌هدف و غیرموثر پیش رفته است. بهمن 89 برای یک آغاز زود بوده است. بحران معنا در اعتراضات سیاسی امکان حتی تجمع نمادین را تا آبان 95 فراهم نکرده است. پس از آن دی 96 یک سردرگمی بزرگ بود. جایی که حوزه مجاز اعتراضی زمینه تجمعات متوسط و غیرمجاز را فراهم کرد. سپس در مورادی اینجا و آنجا تجمعاتی (به‌ویژه مرداد 97) با محور معیشت و مطالبات بومی و بخشی شکل گرفت. سرانجام حذف بخشی از یارانه انرژی در آبان 98 یک انفجار خشم عمومی مردم مستاصل بود و گسترده‌ترین و شدیدترین اعتراضات سال‌های گذشته ایران رقم خورد. اما نبود رهبری و برنامه‌ی سیاسی در شرایط سرکوب شدید و خاموشی بزرگ (قطعی اینترنت) بعد از 5 روز کار اعتراض را تمام کرد. تجمع‌های آبان گسترده و شدید بود، اما جمعیت بزرگ (ده‌ها هزارنفری) در جایی ایجاد نکرد. باز تجمعات پراکنده وجود داشت. شهریور 1401 و آغاز اعتراضات پس از مرگ مهسا امینی نیز شاید دو بار توانست جمعیت ده‌ها هزار نفری داشته باشد. باز اعتراضات گسترده و البته اینبار با پیوستگی و سرسختی بیشتر توسط بخشی از معترضان ادامه یافت. اما نشانه‌ای از اعتراض براندازانه وجود نداشت. کنترل شدید حکومت، بازداشت یا توقیف برخی از فعالان موثر، نادانی برخی از نیروهای سیاسی خارج از کشور، دو انحراف بزرگ تفسیر قومی و تفسیر جنسیتی از اعتراضات، زود کار اعتراض‌ها را تمام کرد و مجموعه‌ای از اقدامات نمایدن هم به کاری نیامد.

درس بزرگ 1401 این بود که بدون وجود کارگزار تغییر (نیروی سیاسی موثر) و بدون همراهی موثر جهانی، خیابان به جایی نمی‌رسد. اما در این سال‌ها حوزه مخالفت مُجاز (از کنش‌های اصلاح‌طلبی دانشگاه و رسانه و حزب تا اعتراضات بازنشستگان و اصناف) و برخی چهره‌های نمایشی و خودمحور اپوزیسیون اجتماعی ایران، خیابان را مصرف کرده‌اند. هرگاه خیابان تولید شده است و فهم از حضور در خیابان به فهم تسخیر خیابان رسیده است، آن‌ها بر آن سوار شده‌اند و آن را بی‌محتوا و نمایشی کرده‌اند. اگر توده‌ی جمعیت ایران تغییر را یک ضرورت زنده‌ماندن می‌بیند، برای فعالان اجتماعی اعتراض یک سرگرمی و اشتغال نخبگانی است. خارج از کشور (دیاسپورای ایرانی) درک روشنی از تحولات ندارد. برای همین همیشه دیرتر از ردم عادی متوجه وجود یا پایان مسائل در ایران می‌شود. وقتی خبری نیست فکر می‌کند که مقاومت روزانه و مبارزه وجود دارد. مبارزه هم برای آن‌ها چیزی شبیه کارهای نمادین فعالان اجتماعی در کشورهای دموکراتیک است و نسبتب با کشورهای توتالیتر و پرسرکوب ندارد. بنابراین مصرف خیابان و دستکاری مفهوم‌ها کار خیابان را دشوار کرده است. مدام از کارهای نمادین و کارزارهای غیرمستقیم اسم برده می‌شود. اسطوره تهی‌شده‌ی اعتصاب سراسری مدام تکرار می‌شود. شعار شبانه و برنامه‌های نمادین مناسبت‌ها و سالگردها هدفگذاری می‌شود. رنگ و ایده‌ای می‌آید و می‌رود و کسی درکی از مبارزه واقعی و موثر ندارد. مبارزه‌ای که در جریان همین نمایشی‌شدن بی‌تصویر و بی‌هویت (بالماسکه‌ای) شده است. کمپین‌های موفق و مصرف خیابان همچنان ادامه دارد. نمایش و مخالفت مُجاز هم ادامه دارد. درحالی‌که در نقطه مقابل آن عده‌ای از اهمیت فتح تهران، تسخیر خیابان و روز فداکاری می‌نویسند و می‌دانند که برای خیابان فقط یک فرصت وجود دارد. جمعیت بزرگ سیاسی در پایتخت با هدف تسخیر معنادار قدرت باید شکل بگیرد. این فقط یک لحظه خواهد بود. البته اگر بشود.

بنابراین ایده‌ی خیابان درنهایت تبدیل به یک پرسش می‌شود. چگونه جمعیت بزرگ سیاسی ایجاد شود. اندیشکده مسائل ایران در یادداشت‌های مختلف سه ایده‌ی تشکیل‌دهنده‌ی جمعیت بزرگ را خشم بزرگ، سازماندهی بزرگ و اختلال بزرگ می‌داند. اما درنهایت ایده‌های خشم بزرگ و سازماندهی بزرگ در شرایط کنونی فقط عامل تقویت‌کننده خواهد بود و نمی‌تواند یک عامل آغازکننده باشد. ایده‌ی اختلال بزرگ هم اگرچه یک ایده‌ی کامل نیست، اما می‌تواند آغازکننده باشد. عوامل آغازکننده مجموعه گسترده‌ای از مسئله‌های سیاسی (جانشینی، جنگ، ترور سیاسی، فراخوان)، اجتماعی (حجاب، اینترنت، حق حیات و…) و اقتصادی (بنزین، گازوئیل، بحران انرژی و آب، گرانی‌ها و کمیابی‌ها) و برخی مسائل دیگر است. با توجه به منطق نحمل‌پذیر برخی مشکلات در جامعه ایران و ساختار مدیریت‌پذیر (کنترل‌پذیر) برخی از این بحران‌ها و مشکلات درنهایت با توجه به اقتصاد سیاسی دوران جمهوری اسلامی و نظم‌های سیاسی و اجتماعی کنونی تنها در شرایط خاصی گرانی بنزین و گازوئیل و در شرایطی ترور سیاسی و فراخوان سیاسی و با احتمال قوی‌تر جنگ و مسئله جانینی می‌تواند عامل آغازکننده اعتراضات در ایران باشد. اعتراضاتی که بتواند ویژگی اعتراض منجر به تغییر سیاسی را بیابد. البته این اعتراض باید سریع سیاسی شود و با خشم بزرگ و ساماندهی (نسبتاً) بزرگ همراه شود. این اعتراض زمانی نتیجه‌بخش خواهد بود که براساس اختلال بزرگ و وجود مبارز حرفه‌ای پیش رود. اختلال بزرگ همزمان می‌تواند کارت بانکی، کارت سوخت، چراغ‌های راهنمایی، حمل و نقل عمومی (مترو و تاکسی اینترنتی و اتوبوس ویژه)، شبکه یا پست‌های ویژه برق و مخابرات و… را هدف بگیرد و حتماً از داده‌های موثر نقاط و زمان اعتراض را داشته باشد (اندیشکده مسائل ایران در یادداشت «آیا اعتراضات سراسری ممکن است؟» .به مسئله اعتراض و آغازکننده‌های جمعیت بزرگ پرداخته است).

آیا جایگزینی برای جمهوری اسلامی وجود دارد؟

نیروهای سیاسی و غیرسیاسی زیادی در این‌سال‌ها مدعی تغییر سیاسی (اصلاح‌طلبانه یا براندازانه) بوده‌اند. بیشتر این نیروها ایده و مدلی برای تغییر نداشته‌اند. شاید شکست اصلاح‌طلبان هم فارغ از مشکل شناختی از ماهیت تمامیت‌خواهی، به نداشتن مدلی برای اصلاح برمی‌گردد. آن‌ها نمی‌دانستند چه چیزی را و چگونه می‌خواهند اصلاح کنند. ایده‌های محدودی در دوره‌هایی وجود داشت. فشار اجتماعی در زمان حضور در قدرت، اعتمادسازی داخلی و تنش‌زدایی خارجی، نرمال‌سازی، توسعه‌ی اقتصادی و ورود به نظم جهانی رفاه‌مند کلی و مبهم بود. درواقع ایده‌ی اصلاح بدون مدل اصلاح بود. درنهایت هم ایده‌ی حضور در قدرت برای دوره جانشینی را در سال‌های اخیر پی گرفته‌اند. براندازان نیز انقلاب مخملی را فقط در ایده پی گرفته‌اند و درعمل در میدانی امکان یافت که رهبری آن میدان متناسب با آن ایده نبود (جنبش سبز). ایده‌های انقلاب‌های چپ هم از ابتدا محکوم به شکست بوده است. ایده‌های فراخوان‌محور (ناجنبش) هم در سال‌های گذشته بیشتر میدانی برای نمایش بوده است. استفاده از نیروی مسلح سازماندهی‌شده با حمایت خارجی نیز توسط مجاهدین و گروه‌های قومی پیگیری شده است و آن هم از ابتدا محکوم به شکست بوده است.

با توجه به ویژگی‌های منحصر به‌فرد تغییر سیاسی در هر کشور درنهایت ایده‌ای متفاوت به‌عنوان انقلاب ملی در سال‌های گذشته شکل گرفته است که تا اندازه‌ای شانس دارد. شکاف درون قدرت و استفاده از نیروهای حکومت به‌ویژه نظامی‌ها (ریزش)، همزمان با حضور تا تسخیر خیابان (خیزش) در زمان همراهی جهانی (فشار حداکثری و حمایت حداکثری) ایده‌ای کامل شده است. همچنین سازماندهی محدودی از سال‌ها قبل تا امروز پیگیری شده است. همبستگی ملی در چارچوب همکاری ملی و خیمه‌ی بزرگ پیش رفته است و سازمان رهبری با تشکیل چند نهاد در قالب برنامه‌محوری و ارائه برنامه‌ی اداره کشور پیش‌بینی شده است. مجموعه‌ای از گروه‌ها، لابی، اتاق‌فکر و رسانه نیز تعریف شده است که درنهایت درخدمت سازمان رهبری خواهد بود. اما مشکل اینجاست که بر روی کاغذ همه‌چیز خوب است، اما نیاموختگی رفتار سیاسی و نبود تجربه‌ی سیاسی معنادار موجب شده است که درعمل این موارد هم چالش دستیابی به نتیجه داشته باشد. پیش از این هم در دوره‎هایی بخش‌هایی از مخالفان موفقیت‌هایی در بخشی از این موارد داشته‌اند. برخی ایده‌ی سیاسی قدرتمندی داشته‌اند. برخی لابی موثرتر یا هسته‌ی منسجم‌تر و قدرتمندتری داشته‌اند. اما گاهی اقبال با آن‌ها همراه نبوده است. بنابراین در شرایط کنونی فقط گفتمان ملی و انقلاب ملی به رهبری شاهزاده رضا پهلوی شانس دارد. با توجه به تحولات جامعه ایران گفتمان ملی (و نه به کلیت 57) و غربگرایی (مدرن‌گرایی) از سال‌ها پیش تثبیت شد و رهبری ملی نیز (شاهزاده رضا پهلوی) توانسته خودش را تثبیت کند. اما رقبا و گروه‌های دیگر با انگیزه‌ها و علت‌های گوناگون نمی‌پذیرند که دوره‌ی انقلاب ملی به رهبری شاهزاده رضا پهلوی است (و در این شرایط دیگران نمی‌توانند توفیقی داشته باشند). بنابراین ایده‌ی آن‌ها این است که در شرایط کنونی مانع پیروی مخالفان شوند تا در شرایط دیگری امکان تغییراتی در مخالفان (گفتمان، رهبری، سازمان یا مدل تغییر) ایجاد شود.

مشکل جدی شاید در ایران مسئله نمایندگی سیاسی باشد (اندیشکده مسائل ایران در مقاله «بحران نمایندگی سیاسی در ایران» این موضوع را تحلیل کرده است). در فضای دستکاری‌شده در ایران نمایندگی سیاسی مخدوش و نامشخص است. فعالیت حزبی و سازماندهی رسمی نیروها امکان‌پذیر نیست. بنابراین چند نفر می‌توانند دور هم جمع شوند و ادعا تشکیل یک جریان سیاسی کنند (البته هر کسی می‌تواند با دوستانش گروه و دورهمی سیاسی‌اش را داشته باشد؛ اما این حزب سیاسی نخواهد بود). یا هر فردی پس از یک کنش اجتماعی نمادین یا یک اقبال موردی (یا مقطعی) در سیاست یا شبکه‌های اجتماعی خواهان توجه و پذیرش توسط نیروهای سیاسی و رسانه‌های سیاسی است. هر زن با اولین فعالیت خودش را نماینده زنان ایران می‌داند. هر ستم‌دیده خودش را دادخواه و نماینده دادخواهی می‌داند. هر نویسنده و دانش‌آموخته خودش را نماینده اندیشمندان و نخبگان می‌داند. هر ایران‌دوست خودش را نماینده ملی‌گرایی می‌داند. هر مبارز و زندانی خودش را نماینده مبارزه سیاسی می‌داند و این فهرست ادامه دارد. اما مشخص نیست که این نمایندگی از کجا به‌دست آمده است و آیا واقعاً در گروه مورد ادعا و درنهایت در ایران این افراد مورد اعتماد (مشروعیت) و دارای اعتبار (واقعیت) خواهند بود (در یادداشت‌های اندیشکده مسائل ایران درباره مسئله نمایندگی به مصادیق متعددی اشاره شده است).

شناسایی چند جریان فکری و سیاسی اصلی در ایران،  دسته‌بندی و برچسب‌زنی توسط نیروهای سیاسی، قطبی‌سازی‌ها در مسائل اصلی و گفتگوهای شبکه‌های اجتماعی و فشار به رسانه‌ها شاید در وضعیت پیشاسیاست (که امکان فعالیت رسمی و امن وجود ندارد) می‌تواند کمک کند. بنابراین اگر ابتدا معیارها و موضوع‌های غیرسیاسی کنار گذاشته شود و براساس گرایش‌های راست (محافظه‌کار و لیبرال) و چپ (سوسیال و کمونیست) افراد شناخته شوند. سپس براساس گفتمان‌های مسلط یا رقیب یا مسئله‌ساز در جامعه برچسب و شناسایی صورت گیرد، مسئله نمایندگی سیاسی تا اندازه‌ای شکل می‌گیرد. بنابراین علاوه‌بر گرایش سیاسی (راست یا چپ) باورمندی یا تقابل با ملی‌گرایی، اسلام سیاسی، غربگرایی (مدرنیسم)، اشکال مختلف مارکسیسم فرهنگی می‌تواند به این مسئله کمک کند. یعنی درنهایت باید یک فرد نباید بگوید که چون من مبارزه کرده‌ام، جامعه ایران را نمایندگی می‌کنم. می‌تواند بگوید که من ملی‌گرایان محافظه‌کار یا مارکسیست‌های انقلابی ایران را نمایندگی می‌کنم. این مسئله در ادامه کمک می‌کند که حتی نمایندگی‌های اجتماعی مانند مخالفت با حجاب اجباری، آزادی رسانه، آزادی باور و.. هم روشن شود. درنهایت هم بحث‌های جدی باورمندی به فردگرایی، جامعه‌گرایی (سوسیالیسم)، آزادی‌های گوناگون یا توزیع‌گرایی و رفع تبعیض‌های تاریخی (اقدام‌های جبرانی) نیز از ادعاهای شلخته و بی‌معنا به معیارهای سنجیده و توسط گروه‌های هم‌باور تبدیل شود. درنتیجه نمایندگی سیاسی در وضعیت آشفته کنونی از بازی‌های شخصیت‌های نمایشی (و حتی گاه افراد دارای اختلال شخصیت نمایشی) و ماجراجویی‌های زیان‌بار افراد بی‌کارنامه و حتی بازی‌های امنیتی نهادهای سرکوب در امان بماند. به‌هرحال مسئله نمایندگی سیاسی همچنان چالش خواهد بود و با تمرکز بر مسائل قطبی‌شده در جامعه ایران و خواست بلندمدت جامعه مانند ملی‌گرایی، آزادی‌های فردی، مخالفت به کلیت 57 (از اسلام سیاسی تا چپ مارکسیستی)، خواست زندگی عادی و دولت مدرن و مدرنیسم می‌توان این نمایندگی‌ها را اعتبارسنجی و اعتمادسنجی کرد (واقعی‌بودن و مشروع‌بودن آن را سنجید).

باید توجه داشت که درنهایت در موضوع تغییر سیاسی در ایران نمی‌توان همه را همراه و همپیمان کرد. عده‌ای موافق جمهوری اسلامی‌اند. یا به علت‌ها و باورهایی با هر انقلاب جدید مخالفند. همچنین در شرایط تسلط گفتمانی که با کلیت 57 در ستیز است، عده‌ای که با انقلاب 57 موافق است یا در آن مشارکت داشته است، نمی‌توانند با براندازان غالب کنونی همراهی کنند. هر باورمند به اسلام سیاسی از این همبستگی ملی بیرون است و هر باورمند به چپ مارکسیستی نیز از همبستگی ملی بیرون خواهد بود. چپ در ایران کارنامه‌ی قابل دفاعی ندارد. آن‌ها شاید فقط بتوانند در انقلاب 57 خودشان را سهیم بدانند. دیگر اقدام معناداری در ایران نداشته‌اند (البته ترور و خرابکاری‌های در دوران پهلوی و حمایت از سیاست‌های اقتصادی دهه 60 نیز قابل اعتنا نیست). در چنین وضعیتی هر جریانی که با کلیت 57 در ستیز است، با کلیت کارنامه چپ هم در ستیز است و همین مانع از همکاری مخالفان 57 با چپ‌ها خواهد بود. اساساً چپ ایرانی دچار تعارضات و مشکلات زیادی در گذشته و امروز است. گذشته‌ش در پیوند با انقلاب 57 است و امروزش نیز در ستیز با ملی‌گرایی تعریف شده است. بنابراین نمی‌تواند بخشی از گفتمان غالب اکنون باشد و درنتیجه با توجه به شخصیتشان در ستیز با براندازی و تغییر سیاسی قرار می‌گیرند و همپیمان اسلام سیاسی و موافقان جمهوری اسلامی خواهند بود. همراهی آن‌ها در ظاهر بیشتر با اصلاح‌طلبان (به‌ویژه بیرون قدرت) خواهد بود. اما درعمل همراه کارگزاران قدرت قرار می‌گیرند تا از دوران تسلط گفتمان ملی‌گرایی عبور کنند (باید توجه داشت که اصلاح‌طلبان درون قدرت کل نیروهای پیشین اصلاح‌طلبی که بیرون از قدرتند را جزئی از خود می‌دانند و درواقع می‌توان گفت که آن‌ها هر نیرویی که با کلیت 57 در ستیز نیست را بخش پنهان یا آشکار مُجاز برای مخالفت و انتقاد به حکومت می‌دانند و بقیه را بیرون از سیاست مجاز و مستحق مجازات می‌دانند). علاوه‌براین‌ها در بخشی از نیروهای غیرچپ و غیرباورمند به انقلاب 57 هم نیز برخی به‌علت خودمحوری‌ها و سهم‌خواهی‌ها یا تعارض و اختلاف با هر گروهی که به‌علت‌های مختلف اقبال و شانس رهبری یافته‌اند، نمی‌توانند همپیمان و همراه تغییر سیاسی باشند. در مورد این افراد باید مدیریت شخصی صورت گیرد تا از ضربه‌های غیرضرور به تغییرخواهی اجتناب شود. آن‌ها معمولاً در مسئله نمایندگی سیاسی چالش جدی‌تری ایجاد می‌کنند. این‌موارد نیز باید با بحث‌های جدی و براساس کارنامه‌ها (نه ادعاها) داوری شود تا درنهایت امکان تشکیل خیمه بزرگ (همبستگی ملی) برای پیشبرد اقدام مشترک (همکاری ملی) در چارچوب سازمان رهبریِ انقلاب ملی فراهم شود. بی‌تردید بخشی از انتقادات و ایرادات آن‌ها درست و بجا است. اما برخی که در پشت این انتقادات فقط درپی تغییر افراد در سازمان رهبری‌اند، کار را سخت می‌کنند. به‌نظر می‌رسد که همچنان ایرادات تئوریک (به‌ویژه فهم از مدل تغییر و برنامه پیروزی) مخالفت منطقی‌تر به سازمان رهبری است.

آیا تغییر وفاداری و تغییر باور ایجاد می‌شود.

شکست‌های پی‌درپی تغییر سیاسی، مردم ایران را نسبت به کنش سیاسی محافظه‌کار کرده است. آن‌ها بارها به خیابان آمده‌اند و نتوانسته‌اند که پیشرفت معناداری داشته باشند. آن‌ها درس‌های بزرگی گرفته‌اند و نسبت به واقعیت‌های تغییر، آگاه شده‌اند. اما منطقِ شکست، امتناع می‌آورد و به‌معنای ناتوانی در تکرار کارهای گذشته است. برای‌همین جامعه به‌راحتی برای اعتراض بزرگ راهی نمی‌شود (و جمعیت بزرگ تشکیل نمی‌شود). درکنارآن ریزش و کنارکشیدن از کار و فعالیت درون یک جامعه با اقتصادی دولتی (عمومی) کار ساده‌ای نیست. برای نظامی‌ها این مسئله سخت‌تر هم خواهد بود. در شرایط نامناسب معیشتی جامعه ایران پس از چند دهه تورم دورقمی و چندین سال تورم 40 درصدی شرایط سخت‌تر هم خواهد شد.

در گفتگوهای روزانه مردم (که بخش زیادی از کارمندان و نیروهای نظامی حکومت هم در شمار آن‌هایند) گذار از جمهوری اسلامی و مخالفت آشکار با تداوم وضع موجود وجود دارد. اما ابراز مخالفت و اقدام به فعالیتی مشخص دیده نمی‌شود. اما این به‌معنای این نیست که در زمان مناسب برای اعتراض یا زمان نهایی برای ابراز خشم و مخالفت از آن پرهیز کنند. شاید در شرایطی مردم باز به جریان‌های تغییر در درون حکومت و اصلاح‌طلبی اعتماد کنند. به‌ویژدرصورتی‌که گفتمان ملی برای براندازی شکست بخورد. اما فعلاً نشانه‌ای برای آن وجود ندارد. اکنون مردم ایران دو مسئله را رصد خواهند کرد. آیا دوستان و دشمنان جمهوری اسلامی تغییری کرده است؟ آیا امکان جلوگیری از سرکوب شدید (به‌ویژه جلوگیری از دخالت نظامی علیه مردم) وجود دارد؟

بنابراین درکنار تحولات نظم جهانی و منطقه‌ای و تحولات مخالفان جمهوری اسلامی، مسئله تغییر وفاداری نظامی‌ها اهمیت دارد. این تغییر وفاداری ممکن است فقط در حد نوعی تمایل به بی‌طرفی یا عدم تمایل به کشتار باشد. حتی اگر نشانه‌های محدودی از امکان تسلیم وجود داشته باشد، مردم عادی در ارتباط‌های معمول و خانوادگی متوجه آن خواهند شد. آن‌ها می‌فهمند که اراده‌ی جهانی برای جلوگیری از سرکوب (با هشدارهای جدی و آمادگی برای برخورد نظامی با سرکوبگران) و اراده‌ی مخالفان برای فراخوان‌های سیاسی جهت حضور برای انتقال قدرت یا محافظت از قدرت، چقدر جدی و قابل اعتنا است. اما در شرایط کنونی آنچه که از فهم عمومی برمی‌آید این است که بدون وجود یک زور مستقیم احتمال تغییر وفاداری نخواهد بود. برای‌همین خیابان بدون تغییراتی در ساختار سرکوب بی‌معناست. در شرایط ایجاد مهارهایی برای سرکوب نیز باید از غافلگیری‌ها و ابتکارها استفاده کرد. احتمالاً تغییر وفاداری نیز بیشتر در شکل تسلیم باشد. نشانه‌ی جدی‌ای از تغییر به‌سوی پیوستن به معترضان یا درگیری بخش‌هایی از نیروی نظامی با بخش‌های دیگر وجود ندارد. این تسلیم می‌تواند با اختلال در فرماندهی با ازبین‌بردن یا قطع‌کردن ارتباط‌های آن‌ها باشد. بخشی نیز با محدودیت‌های تحرک و اجبار به ماندن در پادگان‌ها خواهد بود. نکته کلیدی بی‌تردید اختلال به‌قصد بی‌تصمیمی خواهد بود. در شرایطی که تصمیم‌گیری ممکن نباشد، هر نیرویی به‌سوی تسلیم پیش خواهد رفت.

در ساختار نیروی نظامی گرایشی برای تحویل قدرت وجود دارد. به‌شرطی که امکان مشارکت در قدرت وجود داشته باشد. این گرایش در بوروکراسی جمهوری اسلامی بسیار بیشتر است و حتی در سطح معاونین وزرا و استانداران نیز افرادی وجود دارندکه معتقدند که برایشان فرقی ندارد که حکومت چه باشد. حتی گاهی تمایل به تغییر حکومت دارند و پیوسته از ناتوانی ساختار کنونی می‌گویند. درصورتی‌که امکان تحویل قدرت در شرایط گذار برای آن‌ها با ارائه برخی مشوق‌ها فراهم شود، تغییر وفاداری و تسهیل در انتقال قدرت ایجاد خواهد شد.

**

روایت‌ها و ایده‌ها قدرت دارند. هر نیرویی که در این شرایط مفهوم‌ها و ایده‌هایی برای مسلط‌کردن داشته باشد، می‌تواند به خواسته‌ها (یا بخشی از خواسته‌هایش) برسد. برای روایت‌سازی و پیش‌بینی و شاید برنامه‌ریزی نیاز به قدرت شناختی است. آنچه که جنگ شناختی نیز گفته می‌شود. در فضایی که داده‌ها و اطلاعات پنهان و دستکاری شده‌اند، کار سختی پیش روی نیروهای سیاسی است. اما گفتمان‌ها و مفهوم‌ها چون در امتداد کوشش‌ها و رویدادهای گذشته است و آن‌ها واقعی و موثرند، می‌توان از آن‌ها بهره برد و همچنان آینده را ساخت. تمام کسانی که ایده‌هایی برای تغییر دارند، باید در فضایی جدی مطرح کنند. شبکه‌های اجتماعی در این شرایط همتراز اندیشکده‌های ایرانی و جهانی اهمیت خواهند داشت.

دوره‌های آستانه‌ای و بی‌ثبات را فقط باید از منظر وضعیت استثنایی‌ای که کارل اشمیت می‌گوید، فهمید. وضعیتی که پیشاسیاست است و در این وضعیت فقط برخورد سیاسی با مسائل معنادار است و هرگونه توضیح یا تفسیر اقتصادی، اجتماعی و حقوقی از تحولات مشکل‌ساز می‌شود.در چنین وضعیتی همه‌چیز را با دوست و دشمن (دوقطبی) باید فهمید و فقط اراده‌های حاکم عمل می‌کند و هیچ قاعده و ضابطه‌ای وجود ندارد. اراده حاکم هم به‌شکل “تصمیم” وجود دارد. کسی که بتواند تصمیم بگیرد، همه‌چیز را تعیین خواهد گرفت. دیگران تسلیم و پیروی تصمیم‌های افرادی خواهند بود که در این‌شرایط امکان پیش‌بردنِ اراده‌های خود را خواهند داشت. در این وضعیت کسانی که تصمیم نمی‌گیرد ناگزیر به تسلیم دربرابر تصمیم‌های دیگران خواهند بود. به‌عبارتی اگر تصمیم نگیرند، دیگران برای آن‌ها تصمیم خواهند گرفت. سیاسی‌هایی که نمی‌توانند گزینه‌ی جنگ را کنار بگذارند، فرماندهان نظامی‌ای که نتوانند دستور اقدام و حرکت بدهند، نیروهای سیاسی‌ای که حمایت یا مخالفت را ابراز نکنند، کنار خواهند رفت. درک سیاسی از وضعیت استثنایی در آینده ایران تعیین‌کننده است. امتناعِ تصمیم معنایی جز ضرورت تسلیم ندارد. بنابراین در وضعیتی که روزبه‌روز بر امتناع تصمیم بیشتر افزوده می‌شود، تسلیم مهمترین عامل شناختی و تحلیلی خواهد بود. باید تصمیم گرفت و از آخرین امکان‌ها برای تغییر استفاده کرد. امکان‌ها مدام کمتر و کمتر می‌شوند. بسیاری از امکان‌ها نیز به زمانی دورتر پرت شده‌اند. برای امروز هیچ ایده‌آلی وجود ندارد. اما گزینه‌های پذیرفتنی هنوز وجود دارد. با تصمیم می‌توان هنوز در این فضا باقی ماند.

سرانجام چه خواهد شد؟

احتمالاً تا یک ماه دیگر برای جلوگیری از یکی از برنامه‌های موشکی یا هسته‌ای جمهوری اسلامی، اسرائیل یک عملیات انجام خواهد داد و پس از آن جمهوری اسلامی را به‌شدت تحقیر خواهد کرد. در این لحظه تصمیم جمهوری اسلامی نقش کشورهای دوست و دشمن در پایان‌دادن به این ماجرای طولانی را مشخص خواهد کرد. جمهوری اسلامی اکنون یا در آن‌زمان می‌تواند سناریوهای الف یا ب را انتخاب کند. آن‌ها می‌توانند خودشان تغییر مسیر بدهند. اما بعید است که تصمیم بگیرند (یا فرصت تصمیم بیایند). اگر جمهوری اسلامی پاسخ نظامی دهد (که این هم نشانه‌ی بی‌تصمیمی خواهد بود)، اسرائیل یک حمله به فرماندهی نظامی و مقام‌های سیاسی با اولویت خامنه‌ای انجام می‌دهد. از اینجا به بعد توانایی واقعی و توان تصمیم‌گیری مخالفان جمهوری اسلامی (احتمالاً شاهزاده رضا پهلوی) تعیین کننده است. وگرنه گسترش درگیری‌ها در آسمان و شلیک‌های مرگبار کار را به حمله به مجتمع‌های گازی و نفتی می‌کشاند. یعنی امکان تغییر سیاسی به دورتر از آنچه باید منتقل می‌شود. به‌زودی امکان‌ها و انتخاب‌ها برای همه محدود خواهد شد. هر کسی که در زمان مناسب تصمیم نگیرد محکوم به حذف یا تسلیم خواهد بود.

* در تهیه این یادداشت از 40 یاداشت و مقاله پیشین اندیشکده مسائل ایران استفاده شده است.

Total
0
Shares